
"به
نام خداوند جان و خرد"،
"بشنو
از نی چون حکایت می کند"،
"الا
یا ایها الساقی ..."
"آغاز کردن" همواره برای انسان از
مهمترین کارها بوده است. آغاز یک سال جدید، آغاز کرذن یک زندگی مشترک، آغاز یک
سفر، یک روز، یک دفتر نو ... همه آنقدر مهم اند که انسان را به درنگی وا می دارند.
انگار بلافاصله پس از تصمیم انجام یک کار، در
لحظه ی آغاز، مکثی می کند و دوباره مرور می کند که: چه می کنم ؟ و همین مکث،
ناخودآگاه او را به جستجوی تکیه گاهی وامی دارد:
بعضی نام خداوند را می برند، یا صلیبی می
کشند، یا بزرگی از اسطوره ها را به زبان یا در دل صدا می زنند، بعضی دیگر روبانی
قرمز قیچی می کنند، یا نگاهی به آسمان می اندازند و...
این نوشته، قرار است اولین نوشته ی "سمرقند"
باشد ... و آغاز آن.
بعد از جاودان ترین جمله تاریخ بشری –بسم الله
الرحمن الرحیم-، سمرقند را با معرفی نمایشنامه ای "آغاز می کنیم" که بیش
از نیم قرن پیش "جیمز الروی فلکر" نویسنده ی انگلیسی آن را نوشت و در زمان خود از موءثرترین
آثار طبع شده و منشاء بیداری بسیار بود.
کتاب "جاده ی زرین سمرقند" که با
نام "حسن، یا جاده ی زرین سمرقند"در سال 1324 حسینعلی سلطانزاده پسیان –نوه
ی کلنل پسیان- آن را از انگلیسی به فارسی برگرداند ، داستان مردمی است که بی پروای
سرزنش دیگران و بی ترس از طولانی و پر خطر بودن راه، پای در پوییدن جاده ی سمرقند
می گذارند :
"...پوییم به سر جاده ی زرین
سمرقند"
اینکه نویسنده ای انگلیسی هنگام نوشتن
نمایشنامه ای با مضمون آزادی و بیداری، به سراغ مکانها، نام ها و در نهایت
انسانهای شرقی به عنوان قهرمان و شهر سمرقند همچون نمادی از یک آرمان شهر می رود،
هم جای تعجب دارد و هم ندارد ! ... چرا که شرق، شرق کهن، همیشه در طول تاریخ پای
در زمین و سر در آسمان داشته و انسانهایش گرچه بارها همین معنویت را به زهر افراط
و تفریط، بلای ثروت ها و جان و روح خویش کرده اند، اما انگار روح انسان شرقی گرهی
کهن با روحانیت و معنویت داشته و دارد.
اما سمرقند پیش از آنکه یک نشریه باشد، خود
راهی است که به تبعیت از همه ی آزادگان تاریخ سعی در پوییدن آن داریم. و دراین
پیمودن علی رغم یادآوری و آموختن از همه ی بزرگان آن، می خواهیم فرزند زمان خویش
باشیم "درین زمان و برین زمین".
فرزند ایران، و فرزند همین عصر آن.
دوره ای که هزار آشنا و بیگانه از هزار سو و
با هزار زبان و تیغ و رسانه سعی میکنند چهره ی آن را مخدوش کنند. می کوشند در
بزرگنمایی کاستی ها، چشم پوشی از دستاوردها و کور کردن بذر های پنهان و نیز در نمایش
تصویری دروغین از یکی از کهن ترین تمدن های تاریخ، یکی از مهمترین نقاط جغرافیای
جهان و یکی از مستعد ترین مردم دنیا ... و در نهایت این تلاش چیزی نیست مگر :
القای ناامیدی.
پراکندگی این نوشته شاید به دلیل
"اولین" بودن آن و لزوم توضیح چند مطلب مختلف در کنار هم است، اما در بخش
سرآغاز، سعی در توضیح و بررسی لزوم وجود داشتن چنین گفته ها و نوشته ها داریم.
با این امید،
"آغاز می کنیم"،
بسم الله الرحمن الرحیم.

از وقتی که یکی از انسان های غارنشین از جای خود برخاست و تصمیم گرفت با ذغال و چربی اولین تصویر تاریخ را بر دیواره ی غار لاسکو ترسیم کند تا امروز که در هر ثانیه هزاران تصویر با وسایل مختلف ثبت می شوند، پانزده هزار سال می گذرد.
در طول این زمان –که به کمک کلمه ی "تاریخ" می توانیم آن را درک کنیم- نه تنها از عطش آدمی درباره ی تصویر کم نشده که در هر دوره راهی جدید به سوی دیدن و ثبت آن کشف و اختراع شده است.
به حدس باستانشناسان قصد از طراحی تصاویر غارها مراسم آئینی و تاثیر گذاری بر مهمترین مسئله انسان غارنشیین یعنی شکار بوده است، با این تصور که پس از کشیدن صحنه های غلبه ی آدم ها بر شکار و انجام مراسم آیینی در مقابل تصویر در واقعیت نیز هنگام شکار خوش اقبال تر خواهند بود.
تصویر امروزه از اجزای جدانشدنی زندگی است، اما مانند همه ی امکانات بشر که ازدیاد آن، انسان را از حقیقت اش دور می کند، از این قاعده ی تلخ مستثنی نبوده و نیست.
دوربین های دیجیتال کامپیوتر های خانگی را لبریز از عکس هایی کرده اند که به ندرت دیده و مرور می شوند. سرعت انتقال تصویر در جهان به حدی رسیده که هر انسان شهری در هر روز چه بخواهد و چه نخواهد ده ها تصویر جدید را می بیند. خبرگزاری ها لحظه به لحظه تصاویر چهارگوشه ی جهان را به نقاط دیگر می فرستند و...
در این میان "لذت دیدن" و درک یک تصویر، گمشده ای در میان عادت ها و روزمرگی هاست.
از ابتدای اختراع اولین دوربین ها، عکاسی- و به خصوص عکاسی خبریPhotojurnalism ، خدمت مهمی در یادآوری آنچه در جهان اتفاق افتاده و دارد می افتد کرده است. اما "دریچه"، صرفا بخش عکس سمرقند نیست، بلکه ما آنرا بخش تصویر میدانیم چرا که در آن تلاش می کنیم ضمن یادآوری اهمیت دیدن یک تصویر خوب نشان دهیم که می توان جلوی از دست رفتن حساسیت چشم را گرفت و آن را برای مشاهده ی دقیق تر جهان و نعمات آن تربیت کرد، چیزی که در دنیا ی امروز و ازدهام شهرها و آدم ها کاری سخت، اما لازم و شیرین است.

آیینه ای شدم،
آیینه ای برای صداها.
فریاد آذرخش و گل سرخ،
و شیهه ی شهابی تندر،
در من،
به رنگ همهمه جاری است.
...
در اینکه چرا بخشی از سمرقند به ادبیات اختصاص داده شده باید بگوییم که با توجه به شرایط فرهنگی و اقلیمی و حتی جغرافیای کشورها و مناطق مختلف دنیا، در هر کدام از آنها یکی از شاخه های – یا به اصطلاح مدیوم های- هنری در خدمت جنبش های اجتماعی و در متن آنها قرار می گیرد. به زبان بهتر هر قومی هنری را آینگی می کند و نقش اش در تاریخ بوسیله ی آن ثبت می شود.
در آمریکای جنوبی نقاشی، در اروپا موسیقی، دربلوک شرق سینما و در اروپای غربی و روسیه، ادبیات.
اما به تحقیق این مسئله درباره ی ایران به یک شاخه ختم می شود و آن "شعر" است.
ایرانیان، در همه ی اعصار، در دوره ی سکون، در دوره ی ویرانی و اشغال،در بدو ورود اسلام، در دوره ی شکوفایی اسلامی، یا حتی در دوره ای که چهار راه تاخت و تاز خارجیان بود، همواره شعر گفته اند. و به همین دلیل هیچ هنر دیگری چون شعر تا اینهمه با پست و بلند این سرزمین نیامیخته و گویای اسرا آن نیست.
شعر فارسی آیینه ی بازتاب تمام ویژگی های تاریخی دوران خود است و همین درهمتنیدگی زیبا، برآنمان داشت تا بخشی از بخشی های اصلی را به آن اختصاص
نام این بخش، با وامگیری از شعری به همین نام از
محمدرضا شفیعی کدکنی، "آیینه ای برای صداها" شد.
در شب 24
دسامبر سال 1914 و در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول، سربازان آلمانی ای که در بخشی از ناحیه
«ایپر» واقع در بلژیک سنگر گرفته بودند،
به مناسبت فرا رسیدن کریسمس، به تزيين سنگرهایشان پرداختند. روی درختان شمع
گذاشتند و شروع به خواندن سرودهای کریسمس به زبان آلمانی کردند. سربازهای انگلیسی
که در طرف دیگر سنگر داشتند، در پاسخ، سرودهای کریسمس را به انگلیسی خواندند.
دو طرف با فریاد
به تبریک گفتن کریسمس به یکدیگر ادامه دادند. کمی بعد، سربازان از دو سوی منطقه
حائل، یکدیگر را دعوت به دیدار از سنگرهای هم کردند، و هدایای کوچکی مانند نوشیدنی،
مربا، سیگار و نظایر آنها میانشان رد و بدل شد.
آتش بس همچنین
فرصتی ایجاد کرد تا گروههای تدفین بتوانند سربازان کشته شده را به پشت خطوط جبهه
بازگردانند. آیین های تدفین به طور شایسته برگزار شد و سربازان با هم برای کشته
شدگان سوگواری کرده به آنان ادای احترام نمودند.
آتش بس به
مناطق دیگر نیز گسترش یافت، و داستانهای بسیاری دربارهٔ مسابقات فوتبالی که میان نیروهای
متخاصم برگزار شد وجود دارد. در خیلی از بخشها این آتش بس سرتاسر شب کریسمس دوام یافت،
و در برخی نقاط حتی تا روز سال نو ادامه داشت.
گفته اند که این
آتش بس، آخرین نشان از احتضار روح قرن نوزدهم بود، آخرین لحظه ای که در آن، دو
جبههٔ متخاصم با احترامی متقابل و درخور با یکدیگر دیدار کردند و با مهربانی با هم
روبرو شدند تا نشان دهند که علی رغم وقایع هولناکی که روی داده بود، همچنان
سربازانی سربلند و شرافتمند هستند.
چند تن از
فرماندهان انگلیسی وقتی از آتش بس اطلاع پیدا کردند، قسم خوردند که دیگر نگذارند
چنین واقعه ای تکرار شود. گویا آنان موفق شده اند، چون دیرزمانی از آن دوران
گذشته، و دیرزمانی است که چنین چیزی در خاطره بشر تکرار نشده است.
اکنون، در قرن
بیستم و بیست و یکم، ما چه چیز را در خود فراموش کرده ایم که دیگر قادر نیستیم چنین
لحظه ای را تکرار کنیم؟ و آن چیست که باعث می شود بدون آنکه دلیل را بدانیم، از
همنوع خود بیزار شویم؟ همنوعی که همان دغدغه ها، عشقها، و بیم و امیدهای ما را
دارد؟ چرا ترسیدن و بیزار بودن برایمان از دوست داشتن راحت تر است؟
به سربازی می
گویند بجنگ، پس می جنگد، می گویند بکش، پس می کشد، بی آنکه حتی دلیلش را به درستی
بداند. اما با به دست آمدن بهانه ای کوچک، چون جشن گرفتن یک میراث مشترک، او به یاد
می آورد که در واقع، دلیلی برای جنگیدن ندارد.
به راستی این
چه بود که که در آن شب جاودانه در سال 1914چنین آرام و ارجمند چون نسیمی از میان این
سربازان گذشت و قادرشان ساخت دشمن بودن را – هر چند برای مدتی کوتاه – فراموش
کنند؟
پاسخ این سؤال احتمالا بسیار ساده، و نیز، بسیار دشوار است. هدف از این «فصل مشترک»، و از سمرقند، یافتن آن است .

بزرگ بود
و از اهالی
امروز بود
و با تمام افق
های باز نسبت داشت.
(مرثیه های زیادی
پس از مرگ دلخراش فروغ فرخزاد به یاد او گفته شده، اما دراین میان سروده ی سهراب
سپهری با دیگران متفاوت است.چراکه شعر سهراب مرثیه ای برای او که رفته است نیست،
مرثیه ای است برای ما که مانده ایم.)
ایران نیز چون
دیگر سرزمین های کهن، در تاریخ خویش جوانمردان بسیاری پرورده که از میان رفتنشان
نه تنها پایان آنها نبوده، که آغازجاودانگی شان بوده. از مانی نقاش، کوروش کبیر،
حسنک وزیر و لطفعلی خان زند، تا شهاب الدین سهروردی، قاضی شهید، شمس تبریزی،
ابوالحسن خرقانی، امیر کبیر، میرزای جنگلی ... و ده ها و صد ها نام پرشکوه دیگر.
اما در فقدان
هریک، فارغ از تلخی و غم از میان رفتن یک جوانمرد، مسئله ی دیگری نیز در میان می
ماند و آن مسئولیت حمل بار راه اوست که تحمل، نه آسان تر، که بسیار سخت تر از رنج
فقدان اوست، چرا که همه ی هستی جوانمردان، راه آنهاست.
با این حساب مرثیه ای در فقدانشان حقیقی تر می
نماید که نه برای رفتن آنها که برای تنها ماندن ما با میراث عظیم اوست.
بخش "از
اهالی امروز"، صفحه ای برای یادآوری این میراث است.
یادآوری اینکه
انسانهایی در سالهای دور و نزدیک این سرزمین و همه ی سرزمین های عالم می زیسته اند
که جان شیرین خویش را برای هدف خویش قربان کرده اند.
آنها که بوده اند ...؟ و چه بر آنها گذشته که
قربانی شدن را ترجیح داده اند ؟
این بخس برای یادآوری
این مهم است که ما آیندگان و میراث خواران آنهاییم همانطور که آنان میراث بران
عظمت پاک باختگانی دیگر بوده اند.