تبليغاتX
The Golden Road of Samarqand




(این مطلب، متن تصویر کاغذ دستنویس

خاطرات ابراهیم ملکی، برگرفته از اسناد

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران است.)

 
یکی از دردناک ترین خواطرات* تاریخی معاصر

آقای قوام السلطنه – کلنل محمد تقی خان

 خیلی جوان بودم شاید در حدود چهارده سالگی در تحت سرپرستی مرحوم پدریزرگم حاجی شاءالدوله که از رجال دوره ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه بود که ده سال قبل در سن نود و پنج سالگی در نجف اشرف از دنیا رفت.آن مرحوم بواسطه خدمات متمادی و مختلف در داخله و خارجه تمام رجال درباری و غیر درباری را چه از حیث حسب و نسب چه از حیث اخلاق و روحیه کاملا" می شناخت.

جنگ بین المللی سابق در شرف خاتمه بود؛آنوقت ما در مشهد مقدس بودیم. تیره بختی از هرطرف بیچاره ایران را احاطه کرده بود. خشک سالی و قحط و غلا مرض تیسفوئید، از همه بدتر مرض نوظهور آنفولانزا که ارتش هندی انگلیس ها که آنوقت در خراسان زیاد بودند و این مرض که آنوقت در ایران سابقه نداشت و مشمشه نام گذاشته بودند کشتار غریبی کرد.با خود به سوقات آورده بودند. هنوز بقایای ارتش روس و عثمانی در غرب و شمال ایران گلاویز بوده.چون نظم و ترتیبی در کار نبود. احتیاجات خود را از غارت شهرها و دهات تأمین می کردند. خراسان هم آشوب و راه ها مسدود بود. در این بین آقای قوام السلطنه و الی خراسان و سردارانتصار(مظفر اعلم) رئیس قشون که وجود خارجی نداشت شدند.

آقای قوام به محض ورود به حیطه مأموریت خود هفت نفراز راه زنان مسلح را در حدود سبزوار دستگیر و پس از اعدام جسد آنها در سر راه مسافرین به گچ گرفت که تا دوره پهلوی آثارآنها باقی بود من وقتی این خبر را به پدربزرگم آوردم،گفت:"بارک الله". احمد خراسان را تا دوسال امن کرد. در آنوقت عده مسلح به نام زشگی ها(زشگ یکی از ییلاق های مشهد است.) در اطراف مشهد مشغول قتل و غارت بودند.آقای قوام سردار انتصار را جلو تر می فرستد و می گوید تا آنها دستگیر نشوند وارد مشهد نخواهیم شد. سردار انتصارهم پس از ورود به مشهد در سرما ی زمستان شبانه با عده معدودی به پناه گاه آنها که در کوه های صعب العبورسه چهار فرسخی مشهد بود حمله برده و همه را دستگیر و به مشهد آورد چون از مقامات خارجی از آنها حمایت می شد. سردار انتصارمنتظر قوام نشده نصف شب همه را که سی و دو نفر بودند تیر باران کرده و صبح لاشه های آنها را در میدان ارک که آن زمان گردشگاه عمومی بود در معرض تماشا گذاشتند. باز این خبر را برای پدربزرگم که غالبا" از خانه بیرون نمی آمدآوردم. تحسین کرده گفت:" تا ده سال دیگر خراسان راحت شد و قوام پس از ورود عزیزالله خان ترشیزی را با هشت نفر بدار آویخت.

بازهم یکی دو هفته بعد هشت نفر دیگر به دار آویخته شدند.ماحصل کلام با این قصابی مشروع خراسان به طوری امن و امان شد که هنوز هم امنیت آن دوره در خراسان ضرب المثل است.

یک روز از باغ ملی مشهد از مقابل یک بالا خانه که آنوقت ساختمان منحصر به فرد آن باغ بود با یک نفر عبور می کردم در بالگون بالا خانهجوان لاغر اندام و بلند بالا با سیمای گیرنده در لباس ژاندارم آن روز دیدم که مشغول مطالعه کتاب بود،از رفیقم پرسیدم:"این جوان کیست؟"گفت:"کلنل محمد تقی خان پسیان.تازه با سمت ریاست ژاندارمی خراسان وارد شده و همشهری خودمان یعنی تبریزی است."

 
(ادامه دارد. قسمت 1 از 4)

 
* نوشتن "خاطرات" به این صورت، به نوع رسم الخط مرسوم در آن زمان بازمی گردد که ما آنرا –و نیز نوع انشاء و جمله بندی را- عینا به همان صورت قدیم می آوریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:50  توسط   | 

 

 

 



تو زبان مرا نمی دانی، من هم مال تو را نه. مرا نمی شناسی، من هم تو را نه. مرا ندیده ای، شاید هم هرگز نبینی. اما خیلی دوست دارم تو را ببینم... دوست دارم بدانم وقتی در پیاده رو راه می روی، به چه فکر می کنی؟ خیلیهایش را می دانم... می دانم وقتی در محل کارت پشت میز نشسته ای، نگران قسط خانه ای که باید آخر ماه پرداخت کنی. می دانم داری فکر می کنی برای تولد دوستت چه هدیه ای بخری. وقتی در اتومبیل توی ترافیک منتظر چراغ سبز هستی، می دانم از حرف تندی که به فرزندت زدی پشیمانی، اما دوست نداری اعتراف کنی. از کجا می دانم؟ آخر من هم هستم. من هم گاهی نگرانم و می ترسم. گاهی شادم، گاهی اندوهگین. گاهی آن بالا هستم و گاهی پایین پایین، گاهی هم همین جا هستم، روی زمین.

 

اما شبها...

من هم شبها ستاره ها را می نگرم.

 

از جایی که ایستاده ایم- تو در آن سوی کره خاکی و من در این سو - به یک اندازه از ما دورند. ولی آیا من و تو به همان اندازه به هم نزدیکیم؟ می بینمشان، اما دوریشان را نمی فهمم، آنان که این اندازه آشنایند؟ دوری خودمان را هم نمی فهمم. من و تویی که در یک روز به دنیا آمده ایم. من و تویی که روز تولد دوستمان برایش یک هدیه خریدیم.

چقدر عجیب که هرگز همدیگر را ندیده ایم، صدای هم را نشنیده ایم.

 

تو هم رد دب اکبر را با انگشتانت دنبال می کنی؟ تو هم در پیدا کردنش با خواهرت مسابقه می دهی؟

راستی، پول قبض های خانه را پرداختی؟

 

می گویند ستاره ها می رقصند. رقص بزرگی برایشان مقدر شده که تا پایان جهان می رقصندش...رقصشان را می نگرم و فکر می کنم... به روزی که گذشت فکر می کنم. به فردا و پس فردا... به تکالیف مدرسه ام که هنوز تمام نکرده ام... به درد پایم که هر سال بدتر می شود... به فرزندم که چند ماه دیگر متولد خواهد شد... و گاهی به تو فکر می کنم. تویی که نمی شناسمت، و می شناسمت...

 

خوب نگاهشان کن... وقتی من و تو هر دو رخت ببندیم و برویم، آنها باقی خواهند بود و من و توی دیگری که همزمان تماشایشان خواهند کرد را در سکوت خواهند نگریست و از اینکه فکر می کردیم فاصله مان از هم خیلی زیاد بود، تعجب خواهند کرد.

 

می گویند ستارگان گویهای عظیمند از گاز و آتش... اما من و تو می دانیم غیر از این است، مگر نه؟

همان لحظه که دستت را دراز کردی و انگشتت را روی یکی شان گذاشتی، من هم گذاشتم. و هر چه از هم دور باشیم، در آن لحظه دستهایمان به هم نزدیک است.

 

اگر هرگز ندیدمت، اگر هرگز صدایت را نشنیدم، اگر هرگز نتوانستم داستان خودم را برایت تعریف کنم... می دانی که تو را به یاد داشتم... که برایت دعا می کردم، چون برای خودم دعا می کردم.

 

اگر هرگز ندیدمت...


وقتی ستارگان را دیدی، یادت باشد که من هم به آنها می نگرم. که من هم درخشش شان را می بینم...که دوری شان، نزدیکی شان، عظمت هول انگیزشان و نزدیکی آشنایشان دل مرا هم آکنده از ترس و اضطرابی شیرین می کند... اگر هرگز ندیدمت، بدان که تو را به یاد داشتم. بدان که انگشتم را روی همان چشمک زن کوچک که در شرق سوسو می زند می گذارم، همان که تو هم شبها جستجویش می کنی. اگر هر گز ندیدمت، یادت باشد... ستاره ها، ستاره ها یادت باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 23:2  توسط   |