تبليغاتX
The Golden Road of Samarqand


                                                                                           (عین. ر)                                                                         

- "افزایش صادرات سیگار ما به ایران می تونه راهی برای کشتن ایرانیان باشه ..."

- "میهن پرستی چیزی بیش از نگاه داشتن دست روی قلب هنگام پخش سرود ملی است... میهن پرستی
یعنی عشق و وظیفه...میهن پرستی یعنی اعمال بی شمار عشق، محبت و شجاعت که شاهدی و خبر-
رسانی ندارند و بخصوص قابل تحسین اند چون کسی جایی ثبتشان نمی کند.
میهن پرست نه تنها باید آرمان هایی که این کشور را به دنیا آورد بپذیرد که باید به سیاق خود از آنها
حفاظت کند: ایستادن مقابل بی عدالتی و برای حقوق همه و نه فقط برای حقوق خود..." *

به نظر می رسد این سخنان از کیست ؟
آیا ممکن است گوینده ی هر دو یک نفر باشد؟
و اگر ممکن است، آیا امکان دارد که فاصله ی زمانی گفته شدنشان حدود یک ماه باشد ؟
در دنیایی زندگی می کنیم که صحبت کردن بسیار بیش از هر زمانی آسان است.
از نوجوانی که در وبلاگی درد دل می کند –یا نق می زند- تا آدم بزرگ هایی که به رسانه های
وسیع تر دسترسی دارند، همه مشغول سخنرانی اند.
روزانه صدها سخنرانی سیاسی و اجتماعی، صدها سخنرانی علمی و حواشی ورزشی و تحلیل-
های اقتصادی و سرگرمی و گزارش و تلفن و جلسه و نامه و کتاب و فیلم را می شنویم و می خوانیم
و می بینیم، دنیایی که بر سر موضوعاتی یکسان، هزار جور سخنرانی می کند و در آن "واژه ها" و
"مفاهیم"، هر روز و هر ساعت به شکلی جدید طرح می شوند. عشق، آزادی، شجاعت، اعتماد،
جنگ، صلح، تعصب، تروریسم ،... و البته میهن پرستی:

"بسیار جای شگفتی است که فرزندی از خاک این کشور رانده می شود و خداوند او را دوباره برای
نجات همان کشور بر می گزیند..."
این جملات، دو جمله از سخنرانی آتشین و پرشور آدولف هیتلر در هنگامه ی اشغال اتریش و آغاز
جنگ جهانی دوم، در مقابل هزاران اتریشی بی خبر در شهر وین است.
دستمالی شدن واژه ها و مفاهیم مسئله ی جدیدی نیست. همه ی ما حتما با گدایی که هنگام تکدی
نام خدا و پیغمبر به زبان دارد و به دروغ می گوید که محتاج است روبرو شده ایم، حتما در مطالعه ی
تاریخ حاکمان و سیاستمدارانی را که در تمام عمر یکسره دروغ گفته اند دیده ایم و همه ی ما
حتما با گذشت زمان اعتماد خود را به جهان پیرامون رو به کاهش یافته ایم.
اما پرسش اینجاست که آیا با این روند، مفاهیمی چون عشق، آزادی، ایمان و میهن پرستی، که بنیان
زیستن انسان را تشکیل می دهند، روزی از بین خواهند رفت ؟

چگونه سناتور جان مک کین میهن پرستی را "عشق" معنا می کند اما به نظرش این شوخی با
مزه ایست که ایرانیان را با سیگار آرام آرام بکشد ؟
اینجا پای دو برداشت متفاوت از کلمه ی میهن پرستی در میان است یا یک دروغ ؟
آیا مفهوم میهن پرستی با یک دنیا دروغ دگرگون می شود ؟
آیا مفهوم "خداوند" و "برگزیده شدن توسط خداوند" برای آنهایی که آن روز برای هیتلر کف می زدند
عوض شد ؟
آیا اگر یک عمر دروغ بشنویم، دیگر هیچ چیز را باور نخواهیم کرد ؟

در یکی از هزاران تحقیقی که سالانه بر جامعه ی آمریکا انجام می شود، مشخص شد که بیشترین
تعداد کتابهای ضد خدا و ضد مسیحیت در کل تاریخ آمریکا در هشت سال اخیر –دوران ریاست
جمهوری جرج بوش- نوشته شده و این مسئله هیچ دلیلی به جز ادعاهای بوش در مورد
"ماموریتی که از جانب پروردگار" دارد نداشته است.
یک نتیجه گیری ساده بر این اساس که "اگر نماینده ی خداوند ایشان هستند که فقط در عراق
700 هزار نفر را می کشد، ما این خدا را نمی خواهیم."
این مسئله و بسیاری از مثال های مشابه گویای این تاثیر گذاری مستقیم بر ذهن انسانهاست.
اما اگر روزی تمام جهان را هم دروغ فرابگیرد و هیچ انسانی هم دیگر پذیرای هیچ مفهومی
نباشد، باز قانون این جهان پای بر جاست و مفاهیمی چون آزادی و میهن پرستی نه به
سلطه جویی های هیتلر و نه به گستاخی های مک کین تغییری نخواهد کرد و یا هرگز درخت
یکتاپرستی موسی و مسیح و مصطفی به زهرآب شارون و بوش و بن لادن نخواهد خشکید ...
گرچه تاریخ همیشه شاهد دسته های کثیر آدمیانی بوده است که فریب می خورند و نمی اندیشند.


* هر دو جمله از سخنان سناتور جان مک کین نامزد انتخاباتی حزب جمهوری خواه ایالات متحده
است که اولی تحت عنوان "جوکی از مک کین" روی سایت های خبری قرارگرفت و دومی
بخشهایی از مقاله ی وی در مجله تایم، به نقل از هفته نامه ی شهروند امروز، ترجمه ی آرش عزیزی
می باشد.



+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 18:45  توسط   | 



                                                                                           (عین . ر)

"همه ی زندگی"، فقط یک معنی دارد و آن "همه ی زندگی" است.
و انسانی که آیینه شود، چه عظیم است نزدیک رفتن و خود در او دیدن ...

لندن ۲۱ جولای ۲۰۰۷

بیش از سی روز از روزی که تهران را ترک کرده ام می گذرد -از دور نگاه می کنم:
خانواده ام، خانه ام، خیابان ام - با آن چنار های بلند-، تختم –با پتو و بالش و ملحفه ی آبی-،
شهرم -با غصه های مردم اش و کوه های تکراری اش-، و چند کوچک چیزکی که در عمر کوتاهم
به آنها عاشق شده ام ...
هیچ چیز مثل همیشه نیست. هیکل هفتاد کیلویی ام از آنجا که سالها به آن عادت کرده بسیار دور
و تصویرهایی که بر چشم ام می افتد از همه ی «همیشگی ها» خالی ست ...
"من در سفرم !"

(وسفر! شهیدی دیگر از قتل عام واژه ها ... همسنگر واژه هایی چون "سلام"، "شادی"، "عهد"،
"خوشبختی"، "دیوانگی" ... و البته : "عشق" !
سفر -امروز ها- بعد از شهادت اش، "شمال رفتن" ... "یه شهر تاریخی رفتن" ... "خارج رفتن"
..."جنوب رفتن" ... "کاری رفتن" ..."مجردی رفتن" ... "از مرخصی ی چهارشنبه ای که
پنج شنبه اش تعطیله استفاده کردن" ...
"یه باد خوردن" ..."هوا عوض کردن" و .... معنی می دهد و مردند آنان صحبت از "آن سفر کرده"
و صد قافله دلی که همره اوست ... می کردند)

سی روز برای اینکه باور کنم و به روی خود بیاورم که واقعا در سفرم، کافی بود ...
اندیشناک شدم، در سکوت راه رفتم، خرد ورزیدم (!) و باز دیدم وای ! واقعا مثل اینکه در سفریم !
–وبا اینکه در باره ی خود مفردم حرف می زدم، ضمیر فعل را جمع آوردم!- و در دلم دوباره هیاهوی
معانی مختلف "سفر" به پا شد و من که آدم این زمانم و سنم به قبل از شهادت "سفر" قد نمی دهد
بسیار از این همه اندیشه، لذت بردم .
همه چیز در" گوشه وقت" های خلوتم در محاسبه و فکر بود.
لذت بی پایان حضور در سرزمین های زیبای جدید، به نیت گفتگو و با عنوان صلح، با مردم هرگز ندیده
زیستن و هم کلام شدن و شنیدن و تصویر ثبت کردن، هر روز لذت سفر را بیشتر می کرد و هر چه
سخت تر می شد، چون آغوشی که سخت تر می فشارد بود.
برای تدارک سفر و آمادگی و حضور گروه، کار و زندگی و درس ام را تعطیل کردم و با پول کوچک
پس انداز و مقداری قرض، یکی از افراد گروه اول سفر شدم ... سفری که تاریخ پایان دقیقش را نمی دانم.
خودم برای خودم تازه ام. رنگ و بوی دیگری می دهم. شیرینم ... و سبک !
فروتنی و تعارف و اوهام را که کنار بگذارم، به نسبت کوچکی ام، کم نیست آنچه اکنون در آنم ...
از کم چیزهایی چشم نبسته ام و دلیلم کم چیزی نیست. به خود، به سفرمان، به همراهانم -که همه شان
مانند من تمام زندگی را برای این سفر تعطیل کرده اند- می بالم. انسان خودش باید اولین کسی باشد
که قدر کار خود را می فهمد !!!

"لندن" ایم !
شهر باران و بخار و درشگه و شرلوک هلمز و اولیور توییست و پینک فلوید و ...
اما هوا واقعا آفتابی است ! و جان می دهد برای دوچرخه سواری و اتوبوس سواری و ساعت بزرگ و
رودخانه ی تایمز دیدن ! قرارمان با چند خبرنگار، جلوی شهرداری لندن است. شهردار نیست و باید منتظر
بمانیم. در جلوی ساختمان عجیب و زیبای شهرداری لندن، در کنار رود معروف و زیر آفتابی که شاید
سالی چند روز این گونه بی رحم و داغ بتابد مصاحبه می کنیم و با مردم حرف می زنیم .
حالا دیگر عصر است و خبر قطعی نرسیدن شهردار به ملاقات با ما، اولین سوالی که ایجاد میکند
درباره ی تندیس شهر لندن است و کشور انگلستان ! ...
برمیگردیم. در راه هتل، و طی کردن مسافت تقربیا 12 کیلومتری بازگشت، در وسط چمن های میدان
اصلی شهر لندن، روبروی ساختمان مجلس متوجه چند چادر میشویم !
وقتی می پرسیم می گویند اینجا سالهاست که یک "فعال صلح"* در چادر زندگی می کند.
تمامی خطوط عابر پیاده که به وسط میدان منتهی می شوند پاک شده اند و در لندن –که قوانین
به طور واقعا افراطی رعایت می شود(!!)- این مسئله بسیار عجیب است ...
پیرمردی با ریش بلند سفید از وسط میدان دست تکان می دهد. دوچرخه ها و عبور ناگزیرمان از
وسط خیابان به سمت میدان همه را معترض می کند. در میان بوق و ناسزا و صدای ترمز، به میدان
می رسیم :
"سلام ... خوش آمدید ... بیاین جلو ... چادر "برایان" اونجاس ! "

یک کلاه فلزی جنگی بر سر دارد که روی آن حدود سی-چهل تا پین (Pin چیزی که ما به آن گل سینه
می گوییم و معمولا تصویری یا نشانه ای است گرد که پشت آن سنجاقی برای اتصال به لباس دارد)
که همه تصاویر تبلیغاتی ضد جنگ دارند، وصل است... صورتی استخوانی و آفتاب سوخته. چشمانی
کوچک، به غایت نافذ و سبز ... ته ریشی یکی-دو روزه، هیکلی لاغر و لباسی نه چندان نو، تصویری است
که در نگاه اول چشم متعجب ما از "برایان" می بیند.
چند چادر وسط میدان است که یکی اصلی به نظر می رسد و دور و برش پر از عکسهایی از جنگ و
شعارهایی بر ضد آن. غیر از ما، یک پیرمرد عراقی، یک مستند ساز، یک زن میانسال و یک مرد حدودا
پنجاه ساله ی استرالیایی اینجا هستند ... همه دور "برایان" ...



دقیقه ها و جمله های اول صحبت با او همه به معرفی می گذرد که ما که هستیم و از کجا می آییم و
کجا می رویم واز او فقط شنیده ایم که برایان نام دارد. هر کسی سوالی می پرسد، هر کسی سوالی را
که می پرسد و جوابی را که می گیرد ترجمه می کند. من مانند دیوانه ها -و البته مانند آماتورها-
مرتب عکس می گیرم. بچه ها پخش می شوند. با باقی حاضران حرف می زنند. بهمن مهرآور از لمس
لحظه لحظه ی جنگ با مستند ساز حرف می زند. پیرمرد عراقی در آغوش او می گرید. پلیس های
پارلمان حساس می شوند. خورشید غروب می کند ... و ما همه به یک چیز فکر
می کنیم :
انگار تندیس لندن برای شهردار نبود !

برایان انگلیسی است. یکی از همین اهالی روزمره و محترم و جذاب پایتخت بریتانیای کبیر !
یک مهندس کارکشته، دارای زن و فرزند و خانه و خانواده و حقوق مکفی و احترام اجتماعی !
خانه ی وی در لندن است اما شش سال است که خانه نرفته. شش سال است همین جاست. شش سال
است جلوی ساختمان غول پیکر پارلمان، جلوی گذر گاه هزاران هزار توریست مشتاق دیدن ساعت و رودخانه،
جلوی هزاران عابر روزمره ی غافل و جلوی متمدن ترین خیابان ها و پیاده رو های دنیا که متر-متر آنها
با صد چراغ و خط و نوشته و تابلو علامت گذاری شده -که خدای ناکرده خون از دماغ توله سگی به ظلم
نریزد-، چادر زده و می زید تا ملت اش و مردم اش از یاد نبرند که مالیاتی که می پردازند، گلوله در حلقوم
عراقی ها می شود.

هیجان اولیه مان فرونشسته. کلمه هایش پیشانی هایمان را می شکافد. درآن هیاهوی خیابان آنقدر آرام
سخن می گوید که صدایش سخت شنیده می شود.
پوست صورت آفتاب سوخته اش آرام است و تمام هیاهوی شهرنشینی و لندن نشینی (!) از چهره اش رفته ...
قیافه ی او ، تصویر خیالی که از "دون خوآن" در ذهن ساخته بودم را برایم تداعی می کند :
" به مردم کوچه و خیابون شهرم، به هموطن هام میگم ... میگم می دونین با پول مالیاتتون دارن آدم
می کشن ؟ ... میگم هی ! چطور همین طوری راحت دارین راه میرین ؟ چطور هیچی نمی گین ؟
چطور به نام شما، با پرچم شما عراقی ها همه چیزشونو از دست دادن ؟!"
"... به خانوادم ! ... به خانوادم ... به همسرم، بچه هام، دوستام ... میگم : من دوستون دارم ولی
نمی تونم در آغوشتون بگیرم ! چون شما هم در مقابل هر بچه ی عراقی که کشته میشه مسئولین ...
و واقعا نمی تونم در آغوششون بگیرم ..."



او در تمام مدتی که از شروع اعتراض همه جانبه اش می گذرد، تابحال چندین مرتبه و هربار چندین
جلسه به دادگاه کشیده شده. از شکایت پارلمان و دولت و پلیس به عنوان متهم، تا وقتی که خود از
رئیس جمهور شکایت کرده و علیه شخص "تونی بلر"، از دادگاه حکم به اتهام وی گرفته !
در این مدت با افرادی بسیاری دیدار کرده و نیز میزبان بسیاری در وسط میدان و چادرش بوده. مانند
این پیرمرد که حدود سه سال است به او پیوسته و این مرد استرالیایی عجیب که امروز روز هفتم زندگی
در چادرهای ضد جنگ روبروی پارلمان را می گذراند :
"چند روز بود که به لندن اومد ه بودم. همه ی خانوادم در استرالیا هستند و من برای کاری به انگلستان
آمده بودم. با اتومبیل از این میدان می گذشتم که چند چادر توجه ام را جلب کرد. همان جا پیاده شدم
و برایان را دیدم. بعد که باهاش حرف زدم زنگ زدم استرالیا و گفتم من فعلا اینجا می مونم !!!"

تندیس را به اتفاق آرا به برایان، دادیم.
دقیقه هایی سخت و شیرین و غیر قابل وصف گذشت ... از برایان جدا شدیم.
بی اختیار یاد درس و زندگی و همه ی آنچه با فداکاری (!) تعطیل کرده و به این سفر آمده بودم افتادم.
برایان تمام معادلاتم را به هم ریخت. تصویر و تصورم از چیزی به عنوان «فداکاری» یا «صلح طلبی»
باز هم تغییر کرد. سفر، صلح و ایران از زیر بار منتی که تا کنون بر سرشان گذاشته بودم بیرون آمدند !!
«همه ی زندگی»، فقط یعنی همه ی زندگی ... نه فقط گوشه از وقت و کار و موقعیت.
تصویر برایان هیچگاه دیگر اجازه ی منت گذاشتن سر «سفر» و «صلح» و «ایران» را به من نخواهد داد
... و من این معلم انگلیسی ام را دوست خواهم داشت -تاهمیشه- حتی اگر دیگر دیداری میسر نشود.

 تصاویر لندن و دیدلر با برایان
http://www.milesforpeace.org/photos/index.php?showimage=256

سایت «فرسنگها برای صلح»
www.milesforpeace.org


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 10:50  توسط   |