تبليغاتX
The Golden Road of Samarqand




ادامه از :   http://www.samarqand.blogfa.com/post-10.aspx  

باز این خبر را به پدربزرگم آوردم که همچه شخص تبریزی به ژاندارمری خراسان آمده شما اورا
می شناسید.آن مرحوم پس از قدری مکث گفت گویا از مهاجرین باشند.پرسیدم از کدام مهاجرین
در جواب وقایع جنگ های ده ساله و سه ساله بین ایران و روس و معاهده  گلستان و ترکمان چای
 و مداخله ناپلئون امپراطور فرانسه و انگشت شیطانها (عبارت آن مرحوم)  که نمی خواستند
 یک ایران راحتی در همسایگی مستعمراتشان داشته باشند تعریف کرد که چگونه همیشه ایرانی ها
 در جنگ های طولانی با کمی عده و نداشتن ارتش منظم و یا انضباط و اسلحه گرم فاتح بودند و
 چگونه عاقبت دشمن در پایداری وشجاعت ایرانی ها مخصوصا" آذربایجانی ها به ستوه آمده
متوسل به فریب و رشوه که همیشه بلای جان ما ایرانی ها است گردیده چند نفر از سرداران
خائن ایرانی را با پول و وعده حکومت واداشتند که مواضع و استحکامات خود را تسلیم کنند
 یک قسمت عمده وطن ما به این ترتیب تجزیه گردید.
درآن وقت عده ای از اهالی قفقاز مخصوصا" قراباغ (ارسباران) که از جمله خانواده پسیان
 طاقت تحمل حکومت بیگانه را نکرده، به تبریز مهاجرت نموده و به اسم مهاجرین معروف شدند.
کوته سخن مرحوم کلنل در قلع و قمع اشرار و امنیت خراسان زحمات و فداکاری زیاد متحمل
شده است.
یک روز عصر در میدان ارک گردش میکردیم یکی از دوستان تلگرافچی رسید گفت رفقا نمی دانم
 در تهران چه خبر است و دستگاه های مخابراتی به کل تعطیل شده و هروقت هم از طرف مقابل
 در تهران می پرسیم چرا جواب نمی دهید مگر چه خبر است میگویند فضولی موقوف
(اوایل اسفند ۱۲۹۹ بود) فردا در شهر شهرت پیدا کرد که سید ضیاءالدین روزنامه نویس رعد
 با نقشه و دستیاری انگلیسی ها کودتا کرده و تمام اعیان واشراف را دستگیر و زندانی کرده است
 با این که اخبار با کمال شدت سانسور بود، دو سه روز بیشتر طول نکشید تمام اخبار و وقایع
 کودتا باجزئیاتش منتشر شد همه مردم با نگرانی و بهت به نتیجه این حادثه ی عجیب منتظر بودند
 چند روزی بدین منوال گذشت در خراسان آرامش برقرار بود غروب روز سیزده عید باز خیابان
میدان ارک گردش می کردیم خیابان پر از ازدحام جمعیت بود که از سیزده بدر برمیگشتند در آن
 خیابان کاروانسرایی کهنه بود که آنوقت محل سکنای عده ی ژاندارم بود کلنل محمد تقی خان
با لباس مبدل در جلو این کاروانسرا قدم میزد آن زمان اتوموبیل خیلی کم بود چند تایی از
خارجی ها و دو سه عدد هم از آن والی بود والی هم حوالی غروب با جمعی خواص از سیزده بدر
 برمیشگتند که در مقابل این کاروانسرا اسمعیل خان بهادر افسر ژاندارم با اسلحه به این
اتومبیل ها فرمان ایست داده آقای قوام در یکی از اتاق های آن کاروانسرا توقیف و پس از چند
 روز به تهران اعزام گردیده هفته طول نمی کشد که ایشان رئیس الوزراء شده وسید ضیاءالدین
 فرار میکند  پس از ریاست وزرائی قوام کلنل در کار خود حیران ماند چون می دانست که او را
 راحت نخواهند گذاشت  اجازه مسافرت به اروپا را خواست موافقت نکردند  بهرجا متشبث* شد
نتیجه نگرفت راه چاره را از هر طرف بر او مسدود کردند تا ناچار به قیام یعنی دفاع از خود شد.
چون امروزها آقای حسین مکی مشغول نوشتن این ماجرا هستند نگارنده فقط به قسمت هایی
اشاره خواهم کرد که خودم شاهد بودم و ایشان ذکر نکرده اند  ماحصل کلام آن مرحوم قیام کرده
تمام ادارات دولتی را قبضه کرده و تمام کارهای خراسان را در اختیار خود در آورد در این بین
مسافرت آذربایجان برای من پیش آمد تا دو سه ماه بعد خبر قتل او را در تبریز شنیدم  در اینجا
دوسه تا از مشاهدات خود را که نمونه ی اخلاق آن مرحوم است ذکر می کنم و بعد چگونگی قتل
او را می نویسم.

* متشبث : کسی که چیزی را با قدرت به دست می گیرد (لغتنامه دهخدا)
             در اینجا کمک خواستن و رو انداختن معنی می دهد.

(ادامه دارد. قسمت ۲ از ۴)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 20:19  توسط   |