
(عین . ر)
با اینکه در هیچ مقطعی از تاریخ ایران به اندازه ی مقطع حاضر ملی بودن و افتخار کردن به ایرانی بودن تبلیغ نشده، اما "ایران" کمتر در طول تاریخ خود دیده است که مردم اش این همه با او بیگانه باشند. شهرهای دیگر کشورها را بیشتر از شهرهایش بشناسند، نماندن در او را به ماندن درش ترجیح بدهند، موسیقی هایش را نشنیده و شعرهایش را نخوانده باشند و نه تنها شنیدن نامش برایشان غرور آفرین نباشد، که ترجیح بدهند ای کاش در نقطه ای دیگر به دنیا می آمدند.
در این میدان خاکستری بیگانگی، وقتی از معمولی ترین و ساده ترین احساس های ملی خبری نیست، یافتن حساسیت درباره ی ایران و ملیت کار خود رستم –رحمت اله – است ... اما چرا با وجود حکمرانی چنین فضایی، باز حیطه های شخصی بسیاری از ایرانیان در همین روزها، پر از شور و احساس نسبت به ایران است ؟ از حیطه ی شخصی معمولی ترین آدمها حرف می زنم. کسانی که نه سازی می زنند و نه موسیقی میدانند که عارف قزوینی و بنان شوند، نه شعر که عشقی شوند و شهریار و بهار نه اسلحه ای در دست دارند که میرزای جنگلی و ستارخان. انسانهای عادی اند. انسانهای همین روزهایی که می گذرد، ساده و اغلب نه در رفاه. زندگی شان مثل همه ی زندگی ها تلخ و شیرین و پست و بلند را تجربه می کند. کار می کنند، بانک می روند، نان می خرند. بعضی ماشینی دارند یا موتور سیکلتی و بعضی مشتریان تاکسی ها و اتوبوس ها یند. بعضی ثروتمند، بعضی متوسط وبعضی در رنج به دست آوردن نان. اما در همین میانه نام ایران فارغ از هر دین و مذهب و مرام برایشان مقدس است. دلگیر می شوند وقتی در تاکسی نشسته اند و کسی می گوید: "ای آقا ... ول کن بابا ... درست بشو که نیییست ..."، برافروخته می شوند از انبوه دروغ های 300 و از خلیجی که پس از هزاران سال خلیج عربی نامیده می شود و می سوزند وقتی به سادگی ایستادن پشت یک میکروفن، ایران محور شیطان * خوانده می شود ... قصه چیست ؟
چطور می شود این روزها -در میان صدها میلیون قطعه ی موسیقی که هر لحظه در هر کجای جهان قابل دسترسی است- آدمهایی پیدا شوند که از شنیدن "ای ایران" قلبشان ناخودآگاه تند تر بتپد ؟ و اگر پیداشوند چه کاری از دستشان ساخته است ؟ آیا مثلا اضافه کردن یک کلمه ی "همیشه" به منوی غذای یک رستوران می تواند یک کشور را نجات دهد ؟ این روزها ایران به قسمت مشخصی از کره زمین گفته می شود که از هزاران سال پیش تمدن های بشری را در خود جای داده است، مرزهای مشخصی دارد، اقوام مشخصی در آن زندگی می کنند وامروزه یکی از 169 کشور دنیاست که در قاره ی آسیا جای دارد و از شمال به دریای ....
اما واقعا ایران فقط این است ؟ ایرا ن، برای آنکه می فهمد اش، پاسش می دارد ودوستش دارد، مانند یک عشق قدیمی است. از آنهایی که انسان نمی داند ازکجا آمده است، از کی شروع شده و فقط می داند که "از وقتی یادش می آید او بوده !" ما نمی دانیم از چه وقت مادرمان را دوست داشتیم، نمی دانیم از چه وقت ابرها و درخت ها و برف برایمان زیبا بود.- حتی واقعا نمی دانیم چرا مادرمان را دوست داریم ...
ایران را نمی توانیم احترام کنیم، یا مهم بدانیم، یا اهل اش باشیم یا بفهمیم، -بدون تعارف و بدون ترس از اینکه این حرف شعاری و کلیشه ای به نظر برسد می گویم که- ایران را فقط می توانیم عاشق باشیم ! آنکه ایران را می فهمد فقط کسی است که عاشق ایران است... مثل همان عشق های قدیمی ... و همه می دانیم که عاشق حسابگر نیست. معامله نمی کند. به آنچه عاشق است می پردازد، برایش وقت می گذارد، به پای آن می ماند و اگر کاری برای آن می کند، صورت حساب نمی دهد چون رفتار طبیعی اوست، نمی تواند نکند. سالها و سالها ست که هر روز و هر ساعت و بعد از هر اتفاق این جمله، جمله ی ثابت دهان ایرانیان شده است: "واقعا درست بشوست؟" از کجایش باید آغاز کرد ؟ اقتصاد ؟ فرهنگ ؟ سیاست؟ آموزش ؟هزینه هایش؟ تخصص اش؟ تکنولوژی اش؟ کی ؟ چند نسل دیگر؟... و وقتی هربار با این سوالات برخورد می کنیم به سادگی به این نتیجه می رسیم که هرگزنمی توان از جای خاصی شروع کرد. هرگز نمی توان عده ای را مامور ساختن و سازندگی کرد. هرگز نمی توان منتظر یک معجزه ای ماند ... وفقط و فقط اگر غبار از آن عشق رمزآلود به ایران کنار رود و جوانه اش در جان تک تک ایرانیان بیفتد است که هر کس در جای خود سازنده خواهد بود و دوباره ایران هر آنچه از دست داده را به دست خواهد آورد !
وقتی آن عشق بیدار شد، ناخودآگاه و بی اختیار وقتی 300 را می بینی خونت به جوش می آید. وقتی آن عشق بیدار شد، ناخودآگاه و بی اختیار یک بیت شاهنامه را به تمام شعرهای جهان نمی دهی. وقتی آن عشق بیدار شد، ناخودآگاه و بی اختیار درباره ی ایران می خوانی و نگرانی و بحث می کنی ... و ناخودآگاه و بی اختیار است که خانه های گلی یزد و دره های کردستان و ساحل های جنوب و دشت های آذربایجان و سهند و سبلان و دماوند برایت با هیچ خانه و دره و ساحل و دشت و کوهی در جهان قابل مقایسه نیست ...
وقتی آن عشق بیدار شد ... اگر بنا باشی ایرانی بنا می کنی. نقاش اگر باشی از ایران نقش می زنی، نجار اگر باشی ایرانی می سازی و اگر یک رستوران داشته باشی که در آن ماهی جنوب سرو کنی، بی اختیار یک کلمه ی "همیشه" به منوی رستورانت اضافه خواهی کرد !
* حتما اصطلاح محور شرارت را شنیده اید. در ابتدای دوره ی به قدرت رسیدن جرج بوش در آمریکا، وی ایران و چند کشور دیگر را "محور شرارت" خواند. اما ترجمه ای که ما در ایران –احتمالا به مصلحت- از آن کرده ایم ترجمه ی درستی از آنچه او به کار برده نیست. کلمه ای که وی به کار می برد Evil است که منفی ترین بار معنایی را در زبان انگلیسی داراست و به معنی شیطان و شیطانی است.
