تبليغاتX
The Golden Road of Samarqand

«... همچنین دلم می خواهد به مردم غزه حرفی بزنم: حتی پیش از شروع این عملیات نظامی، و در حین

انجامش هم ملتمسانه به شما رو کردم: ما از شما متنفر نیستیم. نمی خواستیم، و نمی خواهیم به شما آسیبی وارد

کنیم. می خواستیم از کودکانمان، والدینشان و خانواده هایشان دفاع کنیم. ما درد هر یک کودک و خانواده ی

فلسطینی را که قربانی حقیقت بی رحمانه ای که حماس مسبب آن بود و شما را به قربانی بدل کرد، حس می کنیم.

رنج شما هولناک است. فریادهای دردمندتان قلب ما را می فشارد. به نمایندگی از دولت اسراییل، می خواهم

مراتب تاسف خود را به خاطر آسیب های وارده به شهروندان بی طرف [غزه] و رنجی که برایشان پدید آوردیم،

و دردی که آنها و خانواده هایشان در نتیجه ی و ضعیت هول انگیزی که پدیدآورنده اش حماس بود متحمل شدند،

ابراز کنم»


عجایب دنیای امروز فقط سفر توریستی به فضا و تجهیزات عجیب و غریب دیجیتالی و نانو تکنولوژی (!) و آسمان

خراشهایی بالا تر از ابر ها نیست ... 

فکر می کنید جملات بالا از کیست ؟ ... مبارزان لبنان ؟ مقامات ایران ؟ یا مقامات عربی؟ یا سوریه ؟ ...

جملات بالا از آقای «اولمرت»، نفر اول جنایات غزه است !! ... با اینکه می توان حدس زد که این دولت پلید در

توجیه جنایات خود کاری جز اتخاذ این استراتژی نمی تواند انجام دهد، اما باز باور آن سخت است ...

این جملات از کثیف ترین دروغ هایی بود که شخصا در طول زندگی ام شنیده ام و در دل موج عمیق تنفر و

خشم از آن را احساس کرده ام. همیشه بعد از برخورد با این تلخی ها بلافاصله تلخی بزرگتر دیگری به

سراغم می آید: اینکه در جهانی زندگی می کنیم که به این سادگی و یه این بلندی و آن هم در باره ی جان

انسانها «دروغ» گفته می شود.

این فکر همیشه تن انسان را می لرزاند و امید به آینده را شکننده می کند ...

***

در برابر این تلخی عظیم چه می توان کرد جز پناه بردن به قانون ابدی جهان که می دانیم غلبه ی خیر است:

بی گمان ظلم هرقدر بزرگتر شود، دامن ظالم را سخت تر چنگ زند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 20:15  توسط   | 

                                                                                                              (عین.ر)

قطعه ای که هفته ی گذشته روی سایت Michael Heart گذاشته شد، آهنگی درباره ی غزه است.
اولین باری که آن را گوش دادم، آنقدر جدی به نظرم نرسید، درحالیکه نمی توانست جدی نباشد. چرا که واکنشی
طبیعی بود، به اتفاقی که در نهایت پستی در این دنیا در جریان است و غیر از قربانیان آن که فقط گاهی فرصت
فریادی خاموش می یابند، از دست کسی کاری بر نمی آید.
کلمه ی «هنر متعهد» آنقدر دستمالی شده که عطایش را به لقایش ببخشیم، اما شاید فراتر از تعهد هنری و
انسانی، زیباترین چیزی که در نظر می آید، «طبیعی بودن» سیر این اتفاق است.
این خلاص شدن از بی عملی و نظاره کردن و از آنچه که عرف و عادت شده.
خلاصی از گوش هایی که لبریز از شعار های تکراری اند و نیز خلاصی از چشم هایی که صحنه های جنگ و
ویرانی برایشان عادی شده اند.
مشکلات کوچک و بزرگ طوری ما آدمیان امروز را احاطه کرده که خبر فلان جنگ در فلان نقطه ی دنیا را تنها
به صورت یک خبر می شنویم. برایمان انتزاعی شده. خبرها، چاشنی اوقات فراغت و هنگام غذا خوردن هایمان شده  
و گوشمان کرخ در مقابل اعداد کشتگان و زخمی ها ...

و آن طبیعی عمل نکردن و تکانی نخوردن محصول ناگزیر این کرخ شدن است.

 
این موسیقی شیوه (style) ای Pop Rock دارد. ترانه ها و موضوع شعر های این شیوه معمولا از مسایل
سیاسی و اجتماعی دور است، اما شاید مناسب ترین سبک برای انتقال چنین پیغامی باشد چرا که چه
بخواهیم و چه نخواهیم موسیقی پاپ با همه ی ابتذالی که در گاه با خود حمل می کند، از تاثیرگذارترین
سبک های موسیقی در تاریخ بوده و انواع خوب آن ماندگارترین موسیقی های تاریخ را تشکیل می دهند.    


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 15:45  توسط   | 


                                                                                                       (عین. ر)

از پرتاب کفش آن روزنامه نگار عراقی به جرج بوش چند هفته ای می گذرد.

با اینکه بسیاری آن را ناچیز، بی مزه، جهان سومی و ... نامیدند و بسیاری آن را فقط در حد یک کار جالب دانستند، 

و یا عده ای دیگر از آن در جهت تایید وجهه ی خود استفاده کردند.

در کشور خودمان تلوزیون همان بلایی را سر این خبر و تصاویر آن آورد که سر آهنگ سریال امام علی و موسیقی متن

 فیلم از کرخه تا راین و سمفونی نینوا و صدها موسیقی و فیلم و تصویر و موضوع دیگر.

با این وجود، من به شدت آن حرکت را «از دل برخاسته» می دانم و تنها دلیل ام هم این است که بر دل جهان نشست 

و بر افکار عمومی تاثیر گذاشت.

بازی های ساده کامپوتری، کاریکاتورها و خبرهای مربوط به بالا رفتن فروش شرکت تولید کننده ی آن کفش، بلافاصله 

همه جا پخش شد ... و کفش را به نمادی از «تنها سلاح یک انسان بی سلاح» بدل کرد.

«با وجود بی سلاحی، جنگیدن»، از زیباترین بیان ها در طول تاریخ جنگ ها میان آدمیان بوده است و با یک مرور 

کوتاه بر تاریخ حماسه های جهان می توان دید که: «جنگ های نابرابر» همیشه میدان حماسه اند. 

اما نه حماسه ی مظلوم واقع شدن و شکست خوردن از دشمنی که ظالم و قوی تر بود -که این بیشتر تراژدی است 

تا حماسه- ، که کوتاه نیامدن از نبرد، هنگامیکه از آغاز آن، نتیجه اش معلوم است ... و خونین.

نمی دانم ... شاید ۵۰ سال دیگر بگویند آن قصه ی پرتاب کفش ساختگی بود ... اما هیچ عیبی ندارد ! 

چرا که بر دلهای مردم جهان نشست و برای دقیقه هایی التهاب آنها را فرونشاند ...

چرا که از همه ی محکوم کردن ها، قطعنامه ها، و فحاشی های یخ و بی اثر دیپلماتیک بیشتر کار کرد.  


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 20:38  توسط   | 

 

       (عین . ر)


با اینکه در هیچ مقطعی از تاریخ ایران به اندازه ی مقطع حاضر ملی بودن و افتخار کردن به ایرانی بودن تبلیغ نشده، اما "ایران" کمتر در طول تاریخ خود دیده است که مردم اش این همه با او بیگانه باشند. شهرهای دیگر کشورها را بیشتر از شهرهایش بشناسند، نماندن در او را به ماندن درش ترجیح بدهند، موسیقی هایش را نشنیده و شعرهایش را نخوانده باشند و نه تنها شنیدن نامش برایشان غرور آفرین نباشد، که ترجیح بدهند ای کاش در نقطه ای دیگر به دنیا می آمدند.

در این میدان خاکستری بیگانگی، وقتی از معمولی ترین و ساده ترین احساس های ملی خبری نیست، یافتن حساسیت درباره ی ایران و ملیت کار خود رستم –رحمت اله – است ... اما چرا با وجود حکمرانی چنین فضایی، باز حیطه های شخصی بسیاری از ایرانیان در همین روزها، پر از شور و احساس نسبت به ایران است ؟ از حیطه ی شخصی معمولی ترین آدمها حرف می زنم. کسانی که نه سازی می زنند و نه موسیقی میدانند که عارف قزوینی و بنان شوند، نه شعر که عشقی شوند و شهریار و بهار نه اسلحه ای در دست دارند که میرزای جنگلی و ستارخان. انسانهای عادی اند. انسانهای همین روزهایی که می گذرد، ساده و اغلب نه در رفاه. زندگی شان مثل همه ی زندگی ها تلخ و شیرین و پست و بلند را تجربه می کند. کار می کنند، بانک می روند، نان می خرند. بعضی ماشینی دارند یا موتور سیکلتی و بعضی مشتریان تاکسی ها و اتوبوس ها یند. بعضی ثروتمند، بعضی متوسط وبعضی در رنج به دست آوردن نان. اما در همین میانه نام ایران فارغ از هر دین و مذهب و مرام برایشان مقدس است. دلگیر می شوند وقتی در تاکسی نشسته اند و کسی می گوید: "ای آقا ... ول کن بابا ... درست بشو که نیییست ..."، برافروخته می شوند از انبوه دروغ های 300 و از خلیجی که پس از هزاران سال خلیج عربی نامیده می شود و می سوزند وقتی به سادگی ایستادن پشت یک میکروفن، ایران محور شیطان * خوانده می شود ... قصه چیست ؟

چطور می شود این روزها -در میان صدها میلیون قطعه ی موسیقی که هر لحظه در هر کجای جهان قابل دسترسی است- آدمهایی پیدا شوند که از شنیدن "ای ایران" قلبشان ناخودآگاه تند تر بتپد ؟ و اگر پیداشوند چه کاری از دستشان ساخته است ؟ آیا مثلا اضافه کردن یک کلمه ی "همیشه" به منوی غذای یک رستوران می تواند یک کشور را نجات دهد ؟ این روزها ایران به قسمت مشخصی از کره زمین گفته می شود که از هزاران سال پیش تمدن های بشری را در خود جای داده است، مرزهای مشخصی دارد، اقوام مشخصی در آن زندگی می کنند وامروزه یکی از 169 کشور دنیاست که در قاره ی آسیا جای دارد و از شمال به دریای ....

اما واقعا ایران فقط این است ؟ ایرا ن، برای آنکه می فهمد اش، پاسش می دارد ودوستش دارد، مانند یک عشق قدیمی است. از آنهایی که انسان نمی داند ازکجا آمده است، از کی شروع شده و فقط می داند که "از وقتی یادش می آید او بوده !" ما نمی دانیم از چه وقت مادرمان را دوست داشتیم، نمی دانیم از چه وقت ابرها و درخت ها و برف برایمان زیبا بود.- حتی واقعا نمی دانیم چرا مادرمان را دوست داریم ...

ایران را نمی توانیم احترام کنیم، یا مهم بدانیم، یا اهل اش باشیم یا بفهمیم، -بدون تعارف و بدون ترس از اینکه این حرف شعاری و کلیشه ای به نظر برسد می گویم که- ایران را فقط می توانیم عاشق باشیم ! آنکه ایران را می فهمد فقط کسی است که عاشق ایران است... مثل همان عشق های قدیمی ... و همه می دانیم که عاشق حسابگر نیست. معامله نمی کند. به آنچه عاشق است می پردازد، برایش وقت می گذارد، به پای آن می ماند و اگر کاری برای آن می کند، صورت حساب نمی دهد چون رفتار طبیعی اوست، نمی تواند نکند. سالها و سالها ست که هر روز و هر ساعت و بعد از هر اتفاق این جمله، جمله ی ثابت دهان ایرانیان شده است: "واقعا درست بشوست؟" از کجایش باید آغاز کرد ؟ اقتصاد ؟ فرهنگ ؟ سیاست؟ آموزش ؟هزینه هایش؟ تخصص اش؟ تکنولوژی اش؟ کی ؟ چند نسل دیگر؟... و وقتی هربار با این سوالات برخورد می کنیم به سادگی به این نتیجه می رسیم که هرگزنمی توان از جای خاصی شروع کرد. هرگز نمی توان عده ای را مامور ساختن و سازندگی کرد. هرگز نمی توان منتظر یک معجزه ای ماند ... وفقط و فقط اگر غبار از آن عشق رمزآلود به ایران کنار رود و جوانه اش در جان تک تک ایرانیان بیفتد است که هر کس در جای خود سازنده خواهد بود و دوباره ایران هر آنچه از دست داده را به دست خواهد آورد !

وقتی آن عشق بیدار شد، ناخودآگاه و بی اختیار وقتی 300 را می بینی خونت به جوش می آید. وقتی آن عشق بیدار شد، ناخودآگاه و بی اختیار یک بیت شاهنامه را به تمام شعرهای جهان نمی دهی. وقتی آن عشق بیدار شد، ناخودآگاه و بی اختیار درباره ی ایران می خوانی و نگرانی و بحث می کنی ... و ناخودآگاه و بی اختیار است که خانه های گلی یزد و دره های کردستان و ساحل های جنوب و دشت های آذربایجان و سهند و سبلان و دماوند برایت با هیچ خانه و دره و ساحل و دشت و کوهی در جهان قابل مقایسه نیست ...

وقتی آن عشق بیدار شد ... اگر بنا باشی ایرانی بنا می کنی. نقاش اگر باشی از ایران نقش می زنی، نجار اگر باشی ایرانی می سازی و اگر یک رستوران داشته باشی که در آن ماهی جنوب سرو کنی، بی اختیار یک کلمه ی "همیشه" به منوی رستورانت اضافه خواهی کرد !

* حتما اصطلاح محور شرارت را شنیده اید.  در ابتدای دوره ی به قدرت رسیدن جرج بوش در آمریکا، وی ایران و چند کشور دیگر را "محور شرارت" خواند. اما ترجمه ای که ما در ایران –احتمالا به مصلحت- از آن کرده ایم ترجمه ی درستی از آنچه او به کار برده نیست. کلمه ای که وی به کار می برد Evil است که منفی ترین بار معنایی را در زبان انگلیسی داراست و به معنی شیطان و شیطانی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 7:5  توسط   | 



                                                                                           (عین. ر)                                                                         

- "افزایش صادرات سیگار ما به ایران می تونه راهی برای کشتن ایرانیان باشه ..."

- "میهن پرستی چیزی بیش از نگاه داشتن دست روی قلب هنگام پخش سرود ملی است... میهن پرستی
یعنی عشق و وظیفه...میهن پرستی یعنی اعمال بی شمار عشق، محبت و شجاعت که شاهدی و خبر-
رسانی ندارند و بخصوص قابل تحسین اند چون کسی جایی ثبتشان نمی کند.
میهن پرست نه تنها باید آرمان هایی که این کشور را به دنیا آورد بپذیرد که باید به سیاق خود از آنها
حفاظت کند: ایستادن مقابل بی عدالتی و برای حقوق همه و نه فقط برای حقوق خود..." *

به نظر می رسد این سخنان از کیست ؟
آیا ممکن است گوینده ی هر دو یک نفر باشد؟
و اگر ممکن است، آیا امکان دارد که فاصله ی زمانی گفته شدنشان حدود یک ماه باشد ؟
در دنیایی زندگی می کنیم که صحبت کردن بسیار بیش از هر زمانی آسان است.
از نوجوانی که در وبلاگی درد دل می کند –یا نق می زند- تا آدم بزرگ هایی که به رسانه های
وسیع تر دسترسی دارند، همه مشغول سخنرانی اند.
روزانه صدها سخنرانی سیاسی و اجتماعی، صدها سخنرانی علمی و حواشی ورزشی و تحلیل-
های اقتصادی و سرگرمی و گزارش و تلفن و جلسه و نامه و کتاب و فیلم را می شنویم و می خوانیم
و می بینیم، دنیایی که بر سر موضوعاتی یکسان، هزار جور سخنرانی می کند و در آن "واژه ها" و
"مفاهیم"، هر روز و هر ساعت به شکلی جدید طرح می شوند. عشق، آزادی، شجاعت، اعتماد،
جنگ، صلح، تعصب، تروریسم ،... و البته میهن پرستی:

"بسیار جای شگفتی است که فرزندی از خاک این کشور رانده می شود و خداوند او را دوباره برای
نجات همان کشور بر می گزیند..."
این جملات، دو جمله از سخنرانی آتشین و پرشور آدولف هیتلر در هنگامه ی اشغال اتریش و آغاز
جنگ جهانی دوم، در مقابل هزاران اتریشی بی خبر در شهر وین است.
دستمالی شدن واژه ها و مفاهیم مسئله ی جدیدی نیست. همه ی ما حتما با گدایی که هنگام تکدی
نام خدا و پیغمبر به زبان دارد و به دروغ می گوید که محتاج است روبرو شده ایم، حتما در مطالعه ی
تاریخ حاکمان و سیاستمدارانی را که در تمام عمر یکسره دروغ گفته اند دیده ایم و همه ی ما
حتما با گذشت زمان اعتماد خود را به جهان پیرامون رو به کاهش یافته ایم.
اما پرسش اینجاست که آیا با این روند، مفاهیمی چون عشق، آزادی، ایمان و میهن پرستی، که بنیان
زیستن انسان را تشکیل می دهند، روزی از بین خواهند رفت ؟

چگونه سناتور جان مک کین میهن پرستی را "عشق" معنا می کند اما به نظرش این شوخی با
مزه ایست که ایرانیان را با سیگار آرام آرام بکشد ؟
اینجا پای دو برداشت متفاوت از کلمه ی میهن پرستی در میان است یا یک دروغ ؟
آیا مفهوم میهن پرستی با یک دنیا دروغ دگرگون می شود ؟
آیا مفهوم "خداوند" و "برگزیده شدن توسط خداوند" برای آنهایی که آن روز برای هیتلر کف می زدند
عوض شد ؟
آیا اگر یک عمر دروغ بشنویم، دیگر هیچ چیز را باور نخواهیم کرد ؟

در یکی از هزاران تحقیقی که سالانه بر جامعه ی آمریکا انجام می شود، مشخص شد که بیشترین
تعداد کتابهای ضد خدا و ضد مسیحیت در کل تاریخ آمریکا در هشت سال اخیر –دوران ریاست
جمهوری جرج بوش- نوشته شده و این مسئله هیچ دلیلی به جز ادعاهای بوش در مورد
"ماموریتی که از جانب پروردگار" دارد نداشته است.
یک نتیجه گیری ساده بر این اساس که "اگر نماینده ی خداوند ایشان هستند که فقط در عراق
700 هزار نفر را می کشد، ما این خدا را نمی خواهیم."
این مسئله و بسیاری از مثال های مشابه گویای این تاثیر گذاری مستقیم بر ذهن انسانهاست.
اما اگر روزی تمام جهان را هم دروغ فرابگیرد و هیچ انسانی هم دیگر پذیرای هیچ مفهومی
نباشد، باز قانون این جهان پای بر جاست و مفاهیمی چون آزادی و میهن پرستی نه به
سلطه جویی های هیتلر و نه به گستاخی های مک کین تغییری نخواهد کرد و یا هرگز درخت
یکتاپرستی موسی و مسیح و مصطفی به زهرآب شارون و بوش و بن لادن نخواهد خشکید ...
گرچه تاریخ همیشه شاهد دسته های کثیر آدمیانی بوده است که فریب می خورند و نمی اندیشند.


* هر دو جمله از سخنان سناتور جان مک کین نامزد انتخاباتی حزب جمهوری خواه ایالات متحده
است که اولی تحت عنوان "جوکی از مک کین" روی سایت های خبری قرارگرفت و دومی
بخشهایی از مقاله ی وی در مجله تایم، به نقل از هفته نامه ی شهروند امروز، ترجمه ی آرش عزیزی
می باشد.



+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 18:45  توسط   | 



(عین.ر)             


اواخر دهه ی پنجاه، اوایل دهه ی شصت و در آستانه ی جنگی تلخ، نسلی در ایران متولد می شد

که امروز در اوج جوانی است.


-

 

برای اولین بار، پشت چراغ طولانی تقاطع آن کوچه ی کم عرض به خیابان ولی عصر بود که چشم ام به تابلوی خیابان افتاد و یاد کلنل کردم !

به عنوان یک ایرانی بیست و هفت ساله، هفت ما ه است که فهمیده ام خیابان پسیان زعفرانیه، به نام کلنل محمد تقی خان پسیان نامگذاری شده و هفت ماه است که می دانم کلنل پسیان اصلا که بوده و چه شده.

شرم آور ... ؟ نه. شرم آور نیست. این روزها در میان ازدیاد روز افزون "بچه تهران" ها، ندانستن پاسخ های دیگری درباره ی خیابان پسیان شرم آور است. مثلا اینکه ندانی در خیابان پسیان یک Fast Food  خوب پیدا می شود یا نه ... یا اینکه پایین تر یا بالاترش Baskin Robbins شعبه ای افتتاح کرده ؟

... یا اینکه از آن سرش میانبری به تجریش هست ؟

 


نمی دانم امروزها اینکه محمد تقی پسیان به حکومت اجنبی پرست زمانش باج نداد، عاشق ایران بود و یا مثلا می گفت "اگر مرا بکشید قطره های خونم نام ایران را ترسیم خواهند کرد"، چقدر برای ما جالب است ...

نمی دانم چقدر می تواند از ازدواج آنجلینا و براد مهمتر باشد...

یا از پیشنهاد رئال مادرید به رونالدو ...

یا از Nokia ی جدیدی که دوربینش فلان است ...

اصلا آیا باید باشد ؟

باید جالب تر از این دنیا بزرگ پر ارتباط رنگارنگ باشد ؟

 

تلخی که شاید گهگاه در پس زمینه ی سمرقند خودنمایی کند تلخی از این دست است.

از خود را و نسل خود را در آیینه دیدن.

 


-

راستی دیشب "مشق شب" پخش شد.

1366، سالی که آن نسل دبستانی بود:

 

- می دونی تنبیه ینی چی ؟

- ینی کتک ...

- می دونی تشویق ینی چی ؟

- ... نه

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 15:29  توسط   |