تبليغاتX
The Golden Road of Samarqand

ریچارد نلسون فرای Richard Nelson Frye ایران شناس بزرگ در سال ۱۹۲۰ در آمریکا زاده شد . ۱۹ ساله بود که مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه ایلینویز University of Illinois گرفت و در ۲۰ سالگی کامیاب به دریافت مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه هاروارد HARVARD University شد.

از آنجاییکه می پنداشت ترکی زبان نخست آسیای میانه است ، این زبان را آموخت و سپس عربی را . ولی بعد دریافت که نوشته های آسیای میانه به پارسی می باشد و پارسی را نیز آموخت . افزون بر اینها به زبان های روسی ، آلمانی ، فرانسوی ، چینی و ازبکی ( ترکی چغتایی ) و زبان های ایرانی پهلوی ، خوارزمی ، سغدی و پشتو چیرگی دارد .

علامه دهخدا در سال ۱۳۳۲ به او لقب «ایراندوست» داد و او نیز در کنار امضای خود این واژه را می نویسد . از دوستداران دکتر مصدق بوده و سر کلاس هایش از کودتای ۲۸ مرداد انتقاد می کرده است . کتاب روابط ایران و آمریکا نخستین کتاب او درباره ی ایران بود که ۶۰ سال پیش آن را نوشت . همچنین مجموعه یادداشت های وی زیر نام ایران بزرگ ، درباره ی ایران ، تاجیکستان و افغانستان ، واپسین کتاب او درباره ی ایران می باشد .

ریچارد فرای چند سال پیش برای دریافت جایزه از جشنواره ی خوارزمی به ایران آمد . پیش از آن نیز مجله ی بخارا ویژه نامه ای برای او تدارک دیده بود . این ایران شناس بزرگ در اوایل دهه ی ۹۰ در نامه ی به روزنامه ی نیویورک تایمز از نوشته های ایران ستیزانه ی این روزنامه انتقاد کرده بود . او استاد  مدعو دانشگاه های فرانکفورت ( 60 - 1959 ) ، هامبورگ ( 69 - 1968) ، پهلوی شیراز ( 76 – 1970 ) و تاجیکستان ( 62 – 1990 ) بوده است و پیش از همه ی اینها استاد زبان انگلیسی در کالج حبیبه ی کابل ( در زمان جنگ جهانی دوم 44 - 1942 ) بود .

گفتنیست ریچارد فرای هنگامیکه استاد دانشگاه پهلوی شیراز بود ، درخواست گذرنامه ی ایرانی کرده بود ولی به خاطر دوستی او و دکتر محمد مصدق درخواستش پذیرفته نشد .
از آفرینه های ایشان است : ترجمان تاریخ بخارا ، میراث ایران ، عصر زرین فرهنگ ایران و تاریخ ایران باستان .

(بالا : همراه با ایرج افشار در تهران سال ۱۳۸۴)

(پایین: همراه با محمد خاتمی در آمریکا)

نوشته به نقل از http://www.kohansara.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 19:50  توسط   | 





ادامه از :   http://www.samarqand.blogfa.com/post-10.aspx  

باز این خبر را به پدربزرگم آوردم که همچه شخص تبریزی به ژاندارمری خراسان آمده شما اورا
می شناسید.آن مرحوم پس از قدری مکث گفت گویا از مهاجرین باشند.پرسیدم از کدام مهاجرین
در جواب وقایع جنگ های ده ساله و سه ساله بین ایران و روس و معاهده  گلستان و ترکمان چای
 و مداخله ناپلئون امپراطور فرانسه و انگشت شیطانها (عبارت آن مرحوم)  که نمی خواستند
 یک ایران راحتی در همسایگی مستعمراتشان داشته باشند تعریف کرد که چگونه همیشه ایرانی ها
 در جنگ های طولانی با کمی عده و نداشتن ارتش منظم و یا انضباط و اسلحه گرم فاتح بودند و
 چگونه عاقبت دشمن در پایداری وشجاعت ایرانی ها مخصوصا" آذربایجانی ها به ستوه آمده
متوسل به فریب و رشوه که همیشه بلای جان ما ایرانی ها است گردیده چند نفر از سرداران
خائن ایرانی را با پول و وعده حکومت واداشتند که مواضع و استحکامات خود را تسلیم کنند
 یک قسمت عمده وطن ما به این ترتیب تجزیه گردید.
درآن وقت عده ای از اهالی قفقاز مخصوصا" قراباغ (ارسباران) که از جمله خانواده پسیان
 طاقت تحمل حکومت بیگانه را نکرده، به تبریز مهاجرت نموده و به اسم مهاجرین معروف شدند.
کوته سخن مرحوم کلنل در قلع و قمع اشرار و امنیت خراسان زحمات و فداکاری زیاد متحمل
شده است.
یک روز عصر در میدان ارک گردش میکردیم یکی از دوستان تلگرافچی رسید گفت رفقا نمی دانم
 در تهران چه خبر است و دستگاه های مخابراتی به کل تعطیل شده و هروقت هم از طرف مقابل
 در تهران می پرسیم چرا جواب نمی دهید مگر چه خبر است میگویند فضولی موقوف
(اوایل اسفند ۱۲۹۹ بود) فردا در شهر شهرت پیدا کرد که سید ضیاءالدین روزنامه نویس رعد
 با نقشه و دستیاری انگلیسی ها کودتا کرده و تمام اعیان واشراف را دستگیر و زندانی کرده است
 با این که اخبار با کمال شدت سانسور بود، دو سه روز بیشتر طول نکشید تمام اخبار و وقایع
 کودتا باجزئیاتش منتشر شد همه مردم با نگرانی و بهت به نتیجه این حادثه ی عجیب منتظر بودند
 چند روزی بدین منوال گذشت در خراسان آرامش برقرار بود غروب روز سیزده عید باز خیابان
میدان ارک گردش می کردیم خیابان پر از ازدحام جمعیت بود که از سیزده بدر برمیگشتند در آن
 خیابان کاروانسرایی کهنه بود که آنوقت محل سکنای عده ی ژاندارم بود کلنل محمد تقی خان
با لباس مبدل در جلو این کاروانسرا قدم میزد آن زمان اتوموبیل خیلی کم بود چند تایی از
خارجی ها و دو سه عدد هم از آن والی بود والی هم حوالی غروب با جمعی خواص از سیزده بدر
 برمیشگتند که در مقابل این کاروانسرا اسمعیل خان بهادر افسر ژاندارم با اسلحه به این
اتومبیل ها فرمان ایست داده آقای قوام در یکی از اتاق های آن کاروانسرا توقیف و پس از چند
 روز به تهران اعزام گردیده هفته طول نمی کشد که ایشان رئیس الوزراء شده وسید ضیاءالدین
 فرار میکند  پس از ریاست وزرائی قوام کلنل در کار خود حیران ماند چون می دانست که او را
 راحت نخواهند گذاشت  اجازه مسافرت به اروپا را خواست موافقت نکردند  بهرجا متشبث* شد
نتیجه نگرفت راه چاره را از هر طرف بر او مسدود کردند تا ناچار به قیام یعنی دفاع از خود شد.
چون امروزها آقای حسین مکی مشغول نوشتن این ماجرا هستند نگارنده فقط به قسمت هایی
اشاره خواهم کرد که خودم شاهد بودم و ایشان ذکر نکرده اند  ماحصل کلام آن مرحوم قیام کرده
تمام ادارات دولتی را قبضه کرده و تمام کارهای خراسان را در اختیار خود در آورد در این بین
مسافرت آذربایجان برای من پیش آمد تا دو سه ماه بعد خبر قتل او را در تبریز شنیدم  در اینجا
دوسه تا از مشاهدات خود را که نمونه ی اخلاق آن مرحوم است ذکر می کنم و بعد چگونگی قتل
او را می نویسم.

* متشبث : کسی که چیزی را با قدرت به دست می گیرد (لغتنامه دهخدا)
             در اینجا کمک خواستن و رو انداختن معنی می دهد.

(ادامه دارد. قسمت ۲ از ۴)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 20:19  توسط   | 





(این مطلب، متن تصویر کاغذ دستنویس

خاطرات ابراهیم ملکی، برگرفته از اسناد

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران است.)

 
یکی از دردناک ترین خواطرات* تاریخی معاصر

آقای قوام السلطنه – کلنل محمد تقی خان

 خیلی جوان بودم شاید در حدود چهارده سالگی در تحت سرپرستی مرحوم پدریزرگم حاجی شاءالدوله که از رجال دوره ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه بود که ده سال قبل در سن نود و پنج سالگی در نجف اشرف از دنیا رفت.آن مرحوم بواسطه خدمات متمادی و مختلف در داخله و خارجه تمام رجال درباری و غیر درباری را چه از حیث حسب و نسب چه از حیث اخلاق و روحیه کاملا" می شناخت.

جنگ بین المللی سابق در شرف خاتمه بود؛آنوقت ما در مشهد مقدس بودیم. تیره بختی از هرطرف بیچاره ایران را احاطه کرده بود. خشک سالی و قحط و غلا مرض تیسفوئید، از همه بدتر مرض نوظهور آنفولانزا که ارتش هندی انگلیس ها که آنوقت در خراسان زیاد بودند و این مرض که آنوقت در ایران سابقه نداشت و مشمشه نام گذاشته بودند کشتار غریبی کرد.با خود به سوقات آورده بودند. هنوز بقایای ارتش روس و عثمانی در غرب و شمال ایران گلاویز بوده.چون نظم و ترتیبی در کار نبود. احتیاجات خود را از غارت شهرها و دهات تأمین می کردند. خراسان هم آشوب و راه ها مسدود بود. در این بین آقای قوام السلطنه و الی خراسان و سردارانتصار(مظفر اعلم) رئیس قشون که وجود خارجی نداشت شدند.

آقای قوام به محض ورود به حیطه مأموریت خود هفت نفراز راه زنان مسلح را در حدود سبزوار دستگیر و پس از اعدام جسد آنها در سر راه مسافرین به گچ گرفت که تا دوره پهلوی آثارآنها باقی بود من وقتی این خبر را به پدربزرگم آوردم،گفت:"بارک الله". احمد خراسان را تا دوسال امن کرد. در آنوقت عده مسلح به نام زشگی ها(زشگ یکی از ییلاق های مشهد است.) در اطراف مشهد مشغول قتل و غارت بودند.آقای قوام سردار انتصار را جلو تر می فرستد و می گوید تا آنها دستگیر نشوند وارد مشهد نخواهیم شد. سردار انتصارهم پس از ورود به مشهد در سرما ی زمستان شبانه با عده معدودی به پناه گاه آنها که در کوه های صعب العبورسه چهار فرسخی مشهد بود حمله برده و همه را دستگیر و به مشهد آورد چون از مقامات خارجی از آنها حمایت می شد. سردار انتصارمنتظر قوام نشده نصف شب همه را که سی و دو نفر بودند تیر باران کرده و صبح لاشه های آنها را در میدان ارک که آن زمان گردشگاه عمومی بود در معرض تماشا گذاشتند. باز این خبر را برای پدربزرگم که غالبا" از خانه بیرون نمی آمدآوردم. تحسین کرده گفت:" تا ده سال دیگر خراسان راحت شد و قوام پس از ورود عزیزالله خان ترشیزی را با هشت نفر بدار آویخت.

بازهم یکی دو هفته بعد هشت نفر دیگر به دار آویخته شدند.ماحصل کلام با این قصابی مشروع خراسان به طوری امن و امان شد که هنوز هم امنیت آن دوره در خراسان ضرب المثل است.

یک روز از باغ ملی مشهد از مقابل یک بالا خانه که آنوقت ساختمان منحصر به فرد آن باغ بود با یک نفر عبور می کردم در بالگون بالا خانهجوان لاغر اندام و بلند بالا با سیمای گیرنده در لباس ژاندارم آن روز دیدم که مشغول مطالعه کتاب بود،از رفیقم پرسیدم:"این جوان کیست؟"گفت:"کلنل محمد تقی خان پسیان.تازه با سمت ریاست ژاندارمی خراسان وارد شده و همشهری خودمان یعنی تبریزی است."

 
(ادامه دارد. قسمت 1 از 4)

 
* نوشتن "خاطرات" به این صورت، به نوع رسم الخط مرسوم در آن زمان بازمی گردد که ما آنرا –و نیز نوع انشاء و جمله بندی را- عینا به همان صورت قدیم می آوریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:50  توسط   | 



محمدتقی معروف به کلنل محمدتقی خان صاحب منصب نظامی در اواخر دورة قاجاریه فرمانده قوا و رهبر قیام 1300 ش خراسان بود.

وی در خانوادة معروفی از"مهاجرین" در 1270 خورشیدی در تبریز زاده شد. رستم بیگ جد خاندان پسیان بعد از عهدنامة ترکمن چای و جدایی شهرهای قفقاز از ایران زندگی زیرسلطة بیگانگان روس را برنتابید و به تبریز مهاجرت کرد. رستم بیگ و پدر محمدتقی یاور محمدباقرخان روابط نزدیکی با مقامات ذی نفوذ تبریز از جمله میرزاتقی خان امیرکبیر داشتند. فرزندان رستم بیگ همگی از صاحب منصبان نظامی بودند و بعضی چون علیقلی و غلامرضا در جنگ با انگلیس در شیراز کشته شدند.

محمدتقی در منزل و مدرسة لقمانیة تبریز به تحصیل علوم و زبانهای خارجی پرداخت و در پانزده سالگی به مدرسة نظام تهران راه یافت . پنج سال در این مدرسه آموزش دید و در سال آخر تحصیل از سوی وزارت جنگ با درجة نایب دومی (ستوان دومی ) الزاما به خدمت ژاندارمری درآمد. پس از دو سال خدمت به درجة سلطانی (سروانی ) ارتقا یافت . در 1291 خورشیدی - یعنی در سن 21 سالگی- با سمت معلم و مترجم در مدرسة ژاندارمری یوسف آباد به کار خود ادامه داد. سپس به عنوان فرمانده گروهان به مأموریت همدان اعزام شد. بعد از برقراری امنیت راه همدان به تهران بازگشت و با اختتام دورة صاحب منصبی به درجة یاوری (سرگردی ) ارتقا یافت و به پاس موفقیت در مأموریت همدان از وزارت جنگ مدال طلای نظامی گرفت .

مقارن با انتصاب او به فرماندهی باتالیان (گردان) همدان جنگ جهانی اول آغاز شد. با تشکیل دولت مهاجرین در صف مقدم وطنخواهان و مدافعان حکومت مهاجرین قرار گرفت و درچهاردهم محرم 1334 حملة معروف «مصلی » را بر قوای قزاق ایرانی وابسته به روس فرماندهی کرد و ضمن شکست دادن و خلع سلاح آنها همدان را از منطقة نفوذ نیروهای روسیه خارج ساخت.

پسیان و یاورعزیزالله خان ضرغامی دفاع از همدان را در مقابل هجوم قوای روسی سازماندهی کردند اما به سبب برتری کمی و کیفی ارتش روسیه ناگزیر از عقب نشینی به کرمانشاه شدند. در آنجا نیز نیروهای ژاندارمری تحت فرماندهی پسیان مسئول دفاع از منطقه شدند اما ادامة مقاومت در برابر نیروهای خارجی به سبب عدم اتحاد و فقدان اسلحه غیرممکن شد و نیروهای وطنخواه به سرزمین عثمانی پناه بردند.

پس از این ناکامی پسیان از فرماندهی قوا کناره گیری کرد و برای درمان به آلمان رفت . در آلمان تحصیلات نظامی را ادامه داد نخست در نیروی هوایی آلمان و سپس در پیاده نظام به تحصیل و تمرین همت گمارد.

 

همچنین به فعالیتهای متنوع روشنفکری فرهنگی و سیاسی روی آورد. در انجمن ادبی ـ سیاسی تقی زاده در برلین شرکت جست و مقالاتی در مجلة کاوه به چاپ رساند. همچنین دو کتاب سرگذشت یک جوان وطن دوست که سرگذشت زندگی خودش بود و جنگ مقدس از بغداد تا ایران دربارة تجربیاتش در غرب ایران طی جنگ جهانی اول را به نگارش درآورد.

به دنبال تغییر اوضاع و پایان گرفتن جنگ جهانی اول در 1297 به ایران بازگشت . در همان سال و به دنبال سقوط دولت وثوق الدوله دوباره به خدمت ژاندارمری اعاده شد و به درجة کلنلی (سرهنگی (ارتقا یافت و در دولت مشیرالدوله به فرماندهی ژاندارمری خراسان منصوب گردید.

مأموریت او با والی گری قوام السلطنه در خراسان مصادف بود. کلنل با هدف ساماندهی ژاندارمری خراسان مأموریت خود را آغاز کرد اما پس از چهار ماه فعالیت برای اصلاح امورمالی و اداری ژاندارمری به سبب کمبود منابع مالی و کارشکنی قوام با ناکامی روبرو شد. این در حالی بود که میان قوام و موسیو دوبوا پیشکار مالیه و گمرک خراسان بر سر مسائل مالیات و عوارض اختلافاتی درگرفته بود.

 در این شرایط نابسامان کودتای سیدضیاء ـ رضاخان در سوم 1299 به وقوع پیوست. قوام السلطنه در اوایل کودتا تلگرافی به سید ضیاء مخابره کرد بر این مبنا که از مفاد بیانیة رئیس الوزرا معلوم نمی شود که دولت ایران دارای چه اصول و رژیمی است.

وی همچنین به بهانة مقابله با هجوم احتمالی بولشویکها به تشکیل نیرویی ملی در کنار نیروی ژاندارمری اقدام کرد و در مراسم رژة عید نوروز سال 1300 برخلاف رسم معهود تمثال شاه را در جایگاه مناسب قرار نداد .این مسائل از دید سیدضیاء دور نماند و پس از حصول اطمینان از عدم وابستگی کلنل به والی فرمان دستگیری قوام ا برای کلنل ارسال کرد. کلنل روز سیزدهم فروردین 1300 والی را بازداشت کرد و تحت الحفظ به تهران اعزام داشت .

روز بعد سیدضیاء کلنل را به سمت والی نظامی خراسان منصوب کرد.

پانزدهم فروردین در مشهد حکومت نظامی اعلان شد و به دنبال آن در مدتی اندک یاغیان و اشرار عشایر خراسان سرکوب شدند و امنیت برقرار گردید. محمدتقی خان بدهی مالیاتی قوام السلطنه را با ضبط اقلام هنگفتی از اموال و املاک او برای مالیه خراسان وصول کرد، بهای نان و گوشت را کاهش داد و مواجب عقب افتاده افراد نظامی را پرداخت. همچنین رسیدگی به سوءاستفاده های متولیان آستان قدس و قوام السلطنه و متنفذین محلی را آغاز کرد.

حکومت سیدضیاءالدین بیش از سه ماه طول نکشید و در چهارم خرداد 1300 فرمان عزل او صادر و به همة ایالات مخابره شد. ده روز بعد قوام السلطنه که ظاهرا در زندان حکم صدارت خود را دریافت کرده بود کابینة خود را به حضور شاه معرفی کرد. امور استحفاظی و انتظامی مرکز و حومه به سردارسپه سپرده شد.

 

پیشتر در هفتم خرداد 1300 فرمان تلگرافی شاه به خراسان رسیده بود که بنابر آن کلنل در فرماندهی قوای نظامی خراسان ابقا می شد ولی از دخالت در امور حکومتی منع می گردید. کلنل فرمان شاه را پذیرفت اما تحولات به همین جا خاتمه نیافت . پس از تشکیل و معرفی کابینه به شاه امر شد که نجدالسلطنه در سمت کفالت ایالت خراسان به کار مشغول شود.

هنوز چند روزی از کفالت نجدالسلطنه نگذشته بود که کلنل او را توقیف کرد و ادارة حکومت را به دست گرفت و گروهی از متنفذان شهر را که با اقدامات او موافق نبودند زندانی و گروهی را نیز تبعید کرد. علاوه بر این گروهی از اهالی و اصناف به ارگ دولتی فراخوانده شدند تا به نام قاطبة اهالی ولایت کلنل محمدتقی خان پسیان را از دولت طلب کنند و به شیوة مرسوم چند نفر از اهالی شهر نیز در تلگرافخانه متحصن شدند و تلگراف کردند که نجدالسلطنه قادر نیست خراسان را اداره کند و غیر از کلنل کسی لایق این مقام نیست . اما دولت این پیشنهاد را رد کرد و کلنل بناچار نجدالسلطنه را آزاد کرد و او دوباره به کفالت ولایت پرداخت . اما ادامة کفالت ممکن نبود و تقاضای ولایت کلنل تکرار شد و شبنامه ها برضد نجدالسلطنه انتشار یافت .

سرانجام در اول مرداد 1300 نجدالسلطنه استعفا کرد و کلنل به استقلال به حکومت پرداخت. دولت نجفقلی خان صمصام السلطنه بختیاری را به ولایت خراسان منصوب کرد و او ضمن تلگرام مورخ نهم مرداد 1300 کلنل را تا ورود خود به سمت کفیل ایالت تعیین کرد. کلنل ضمن اظهار اطاعت تصریح کرد که اعتقاد و اطمینانی به رئیس الوزرا ندارد و به همین دلیل حاضر به قبول هیچ خدمتی نیست و نمی تواند "با داشتن اقتدار ظلم را دیده و چشم پوشی" کند.

 صمصام السلطنه با تضمین شرافت ایلاتی نسبت به کلنل ابراز اعتماد و از خدمات او قدردانی کرد و کلنل در پاسخ "تشریف فرمایی" صمصام السلطنه را موجب امیدواری دانست . از صورت تلگرافهای بعدی کلنل به صمصام السلطنه برمی آید که ریاست صمصام را پذیرا شده بود و گزارش کارهای خود را به وی می داد. در حالی که ابراز اعتماد و انقیاد کلنل نسبت به صمصام السلطنه آرامشی در مشهد پدید آورده بود ناگهان صمصام کنار رفت و کلنل گلروپ رئیس ژاندارمری به خراسان وارد شد. اما محمدتقی خان از آنجا که احساس خطر می کرد که کلنل گلروپ او را عزل کند گلروپ را به تهران بازگرداند. در اطراف خراسان نیز شجاع الملک رئیس ایل هزاره و بخشی از ایل تیموری به ریاست شوکت السلطنه و سیدحیدر و طوایف بربری و سالارخان بلوچ به دستور دولت قوام علایمی از طغیان و سرکشی نشان می دادند. حتی سخن از حمایت شوکت الملک والی قائنات و سردار معزز والی بجنورد و خوانین زعفرانلوی قوچان از دولت در میان بود.

پس از بازگرداندن کلنل گلروپ و همسفران دیگر او به تهران از اواخر مرداد 1300 روابط کلنل با حکومت مرکزی به بن بست رسید. دولت کلنل را یاغی و خودسر معرفی کرد و او نیز مستقلا به حکومت پرداخت و حتی حزب ملی به کمک او در خراسان تشکیل شد. ضمنا از تلگرافهای رد و بدل شده میان امیر شوکت الملک و شجاع السلطنه سالار اشجع حاکم خواف و سردار مکرم حاکم طبس برمی آید که امیر شوکت الملک مأمور تنظیم قوای جنوب خراسان و حرکت به مشهد به منظور مقابله با کلنل شده بود. دشمنی آشکار قوام السلطنه با کلنل به صورت جنگهای محلی در گناباد هزاره یوسف آباد فریمان و قلعة علیک بروز کرد. پیروزیهای کلنل بر قبایل و قدرت یافتن او در مشهد حکومت مرکزی را بر آن داشت تا از طریق پرایدوکس کنسول انگلیس با وی وارد مذاکره شود. اما کلنل وساطت پرایدوکس را نپذیرفت.

 

شوکت الملک پیش از اجرای دستور قوام السلطنه دربارة حمله به خراسان و با اطلاع وی ولی به رغم میل او باب گفتگو را با کلنل گشود. در اوایل مهر 1300 شوکت الملک نمایندة خود محمدولی خان اسدی را به مشهد فرستاد و ظاهرا کلنل هم تحت تأثیر این مذاکرات قرار گرفت و متقابلا آیت الله زاده خراسانی و حاج حسین آقای ملک را به نزد امیرشوکت الملک فرستاد. سرانجام دو طرف برای توافق دربارة خروج کلنل از کشور از طریق هندوستان قرار ملاقات گذاشتند. اما در این هنگام سردار معزز حاکم بجنورد که پیشتر قول همکاری به کلنل داده بود خیانت کرد و کردهای قوچانی را به شورش واداشت . شورشیان با حمله به قوچان و خلع سلاح ژاندارمها شهر را به تصرف درآوردند. کلنل از ملاقات باامیر که می توانست سرنوشت ساز باشد دست برداشت و برای دفع کردان شمال شبانه با گروهی از افسران و ژاندارمها به سوی قوچان شتافت. و در تپه های داوودلی جعفرآباد با اکراد مواجه شد و جنگید. کمی نفرات و کاهش مهمات و مکر دشمن تا عصر نهم مهر 1300 عرصه را بر کلنل و قوای ژاندارم تنگ کرد. فرستادگان او برای آوردن مهمات از جعفرآباد به جبهه بازنگشتند و فرمانده خود را تنها و بدون مهمات رها کردند. کلنل یکه و تنها در حالی که محاصره شده بود تا آخرین فشنگی که داشت جنگید و کشته شد.  کردهای قوچانی پس از نبرد سرش را از تن جدا کردند و به قوچان بردند.



+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 18:15  توسط   | 



 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت.

 

(مرثیه های زیادی پس از مرگ دلخراش فروغ فرخزاد به یاد او گفته شده، اما دراین میان سروده ی سهراب سپهری با دیگران متفاوت است.چراکه شعر سهراب مرثیه ای برای او که رفته است نیست، مرثیه ای است برای ما که مانده ایم.)

 

ایران نیز چون دیگر سرزمین های کهن، در تاریخ خویش جوانمردان بسیاری پرورده که از میان رفتنشان نه تنها پایان آنها نبوده، که آغازجاودانگی شان بوده. از مانی نقاش، کوروش کبیر، حسنک وزیر و لطفعلی خان زند، تا شهاب الدین سهروردی، قاضی شهید، شمس تبریزی، ابوالحسن خرقانی، امیر کبیر، میرزای جنگلی ... و ده ها و صد ها نام پرشکوه دیگر.

اما در فقدان هریک، فارغ از تلخی و غم از میان رفتن یک جوانمرد، مسئله ی دیگری نیز در میان می ماند و آن مسئولیت حمل بار راه اوست که تحمل، نه آسان تر، که بسیار سخت تر از رنج فقدان اوست، چرا که همه ی هستی جوانمردان، راه آنهاست.

 

 با این حساب مرثیه ای در فقدانشان حقیقی تر می نماید که نه برای رفتن آنها که برای تنها ماندن ما با میراث عظیم اوست.

 

 

بخش "از اهالی امروز"، صفحه ای برای یادآوری این میراث است.

یادآوری اینکه انسانهایی در سالهای دور و نزدیک این سرزمین و همه ی سرزمین های عالم می زیسته اند که جان شیرین خویش را برای هدف خویش قربان کرده اند.

 آنها که بوده اند ...؟ و چه بر آنها گذشته که قربانی شدن را ترجیح داده اند ؟

این بخس برای یادآوری این مهم است که ما آیندگان و میراث خواران آنهاییم همانطور که آنان میراث بران عظمت پاک باختگانی دیگر بوده اند.

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 16:30  توسط   |