متن زیبا و معروف نیایش برای صلح ، تا پیش از 1913 ناشناخته بود. این متن پشت یکی از شمایلهای فرانچسکوی قدیس نگاشته شده بود . اما انتساب این نیایش به او ، در 1936 تأیید گردید و پس از آن که متن آن در 1945 از تریبون سازمان ملل در سانفرانسیسکو خوانده شد ، انتشار جهانی یافت.
خداوندا، مرا وسیله ی صلح خویش قرار ده.
آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.
خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن.
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.
* برگرفته از کتاب "رفیق اعلی" اثر ارزشمند کریستین بوبن که با ترجمه درخشان پیروز سیار به فارسی برگردانده شده. ذر بخش دوم پس از متن اصلی کتاب ترجمه ای از نیایش های فرانچسکوی قدیس آمده.

رافائل لمکین، فعال حقوق بشر
رافائل لِمکین (24 ژوئن 1900 – 28 اوت 1959) وکیلی یهودی و اصالتاً لهستانی بود که واژه [انگلیسی] نسل کشی(genocide) را برای نخستین بار به کار برد. وی پیش از جنگ جهانی دوم فعالیت خود را متوجه نسل کشی ارامنه کرده بود و کمپینی در مورد آنچه آن را "وحشی گری" و "ویرانگری" می نامید به جامعه ملل (League of Nations) ارائه نمود. شهرت او بیشتر به خاطر فعالیتش علیه نسل کشی است، واژه ای که آن را در سال 1943 از ترکیب ریشهgenos (در یونانی به معنای تبار، خاندان و نژاد) و -cide (در لاتین به معنای کشتن) ابداع نمود.
رافائل لمکین در سال 1900روستای بزوُودنه (Bezwodne) در روسیه تزاری (اکنون جزء لیتوانی) به دنیا آمد و در خانواده ای یهودی-لهستانی بزرگ شد. پدرش کشاورز و مادرش زنی بسیار روشنفکر بود که نقاش، زبان شناس و دانشجوی فلسفه بود و مجموعه ای بزرگ از کتاب و تاریخ داشت. لمکین تحت تاثیر مادرش 9 زبان (از جمله فرانسوی، عبری و اسپانیایی) را تا سن 14 سالگی فرا گرفت. پس از اتمام دبیرستان شروع به تحصیل در رشته زبان شناسی در دانشگاه جان کاسیمیر(John Casimir) در شهر لوُِِو (Lwow) نمود. در آنجا بود که لمکین به مقوله این جنایت – که بعدها به صورت تفکر نسل کشی تبلور یافت – علاقمند گشت. وی سپس به دانشگاه هایدلبرگ در آلمان رفت تا در زمینه فلسفه به تحصیل بپردازد. در سال 1933 به لوو بازگشت تا حقوق بخواند. پس از اتمام تحصیلاتش به عنوان دادستان شروع به کار کرد. در سال 1933، در حضور مجمع حقوقی کنفرانس اتحادیه ملل سخنانی ایراد کرد و مقاله ای با عنوان "جنایت وحشی گری" به مثابه جرمی بر ضد قانون بین الملل ارائه نمود. تفکرات او در این مورد بیشتر بر اساس قتل عام [مسیحیان] آشوری در سال 1933 در منطقه Simile عراق و نیز نسل کشی ارامنه در جنگ جهانی اول بود.
لمکین در سال 1939 در "جنگ دفاعی لهستان" به ارتش لهستان پیوست و در هنگام محاصره ورشو به دفاع از آن پرداخت پس از جنگ با کمک مالکوم مک دِرموت (Malcolm McDermott) به امریکا آمد. با اینکه خود نجات پیدا کرد، 49 نفر از بستگانش را در هولوکاست از دست داد، و تنها کسانی که از خانواده اش نجات پیدا کردند برادرش، همسرش و دو فرزندش بودند.
لمکین در امریکا به دانشکده حقوق دانشگاه دوک در کارولاینای شمالی پیوست. در سال 1944 بودجه کارنگی برای صلح جهانی، مهمترین اثر او با عنوان "حکومت دول محور در اروپای اشغال شده" را منتشر نمود. این کتاب حاوی تحلیلی حقوقی و مفصل از حکومت آلمانها در کشورهای تحت اشغال آلمان نازی در دوران جنگ جهانی دوم و نیز شرح کلمه نسل کشی (genocide) بود. در این زمان، تفکر لمکین درباره نسل کشی به عنوان جرمی علیه قانون بین الملل به طور گسترده از سوی جامعه جهانی مورد پذیرش واقع شده بود و از آن به عنوان یکی از مبانی حقوقی در دادگاههای نورمبرگ استفاده شد.
پس از پایان جنگ، از سال 1948 به بعد لمکین به تدریس قانون کیفری در دانشگاه یِیل پرداخت. وی همچنان به تلاش خود برای تدوین قوانین بین المللی برای تعریف و منع نسل کشی ادامه می داد، و در کنفرانس صلح پاریس نیز که در سال 1945 برگزار شد نیز پیشنهادی برای منع جرائم ضد بشری ارائه نمود، اما این پیشنهاد پذیرفته نشد.
لمکین در تلاش برای جلب حمایت کشورهای مختلف، قطعنامه ای برای اتخاذ یک "معاهده نسل کشی" به آنها ارائه نمود و با کمک ایالات متحده امریکا، این قطعنامه را برای بررسی به مجمع عمومی(General Assembly) تسلیم کرد. معاهده منع و مجازات جنایت نسل کشی در 9 دسامبر 1948 رسماً اتخاذ و ارائه گردید. لمکین در زمان لازم الاجرا شدن این کنوانسیون تنها به بخشی از هدف خود دست یافت، زیرا که این پیمان تنها بر جنبه های فیزیکی نسل کشی تأکید داشت و آنها را این گونه تعریف نمود:
...هر عملی که با هدف از بین بردن کلی یا جزئی یک گروه نژادی، قومی، ملی یا مذهبی باشد، از جمله:
• کشتن اعضای گروه؛
• وارد ساختن آسیب جسمی یا روانی شدید به اعضای گروه؛
• تحمیل عمدی شرایط زیستی بر اعضای گروه با هدف نابود سازی کلی یا جزئی آن؛
• تحمیل روشهایی برای پیشگیری از زاد و ولد در گروه؛
• انتقال تحمیلی کودکان یک گروه به گروهی دیگر
رافائل لمکین به پاس فعالیتهایی که برای افزایش آگاهی در زمینه نسل کشی انجام داده بود، صلیب اعظم کوبا را از پادشاه کارلوس مانوئل دِ سسپدس (Cuban Grand Cross of the Order of Carlos Manuel de Cespedes) در 1950 و جایزه استیون وایز (Stephen Wise)را از کنگره یهودیان آمریکا در 1951 و نیز صلیب لیاقت را از جمهوری فدرال آلمان دریافت نمود. در پنجاهمین سالگرد اتخاذ کنوانسیون، دبیرکل سازمان ملل متحد از وی به عنوان "نمونه ای برجسته از تعهد اخلاقی " یاد نمود.
لمکین در سال 1959 در سن 59 سالگی بر اثر سکته قلبی در دفتر روابط عمومی میلتون بلُو (Milton Blow) درگذشت. طنز تلخ در اینجا بود که در مراسم یادبود مردی که عمرش را صرف زنده نگاه داشتن یاد میلیونها نفر قربانی نسل کشی کرده بود، تنها هفت نفر شرکت کردند.
برگردان و اقتباس از: wikipedia




تو زبان مرا نمی دانی، من هم مال تو را نه. مرا نمی شناسی، من هم تو را نه. مرا ندیده ای، شاید هم هرگز نبینی. اما خیلی دوست دارم تو را ببینم... دوست دارم بدانم وقتی در پیاده رو راه می روی، به چه فکر می کنی؟ خیلیهایش را می دانم... می دانم وقتی در محل کارت پشت میز نشسته ای، نگران قسط خانه ای که باید آخر ماه پرداخت کنی. می دانم داری فکر می کنی برای تولد دوستت چه هدیه ای بخری. وقتی در اتومبیل توی ترافیک منتظر چراغ سبز هستی، می دانم از حرف تندی که به فرزندت زدی پشیمانی، اما دوست نداری اعتراف کنی. از کجا می دانم؟ آخر من هم هستم. من هم گاهی نگرانم و می ترسم. گاهی شادم، گاهی اندوهگین. گاهی آن بالا هستم و گاهی پایین پایین، گاهی هم همین جا هستم، روی زمین.
اما شبها...
من هم شبها ستاره ها را می نگرم.
از جایی که ایستاده ایم- تو در آن سوی کره خاکی و من در این
سو - به یک اندازه از ما دورند. ولی آیا من و تو به همان اندازه به هم نزدیکیم؟ می بینمشان، اما
دوریشان را نمی فهمم، آنان که این اندازه آشنایند؟ دوری خودمان را هم نمی فهمم. من
و تویی که در یک روز به دنیا آمده ایم. من و تویی که روز تولد دوستمان برایش یک
هدیه خریدیم.
چقدر عجیب که هرگز همدیگر را ندیده ایم، صدای هم را نشنیده
ایم.
تو هم رد دب اکبر را با انگشتانت دنبال می کنی؟ تو هم در
پیدا کردنش با خواهرت مسابقه می دهی؟
راستی، پول قبض های خانه را پرداختی؟
می گویند ستاره ها می رقصند. رقص بزرگی برایشان مقدر شده که
تا پایان جهان می رقصندش...رقصشان را می نگرم و فکر می کنم... به روزی که گذشت فکر
می کنم. به فردا و پس فردا... به تکالیف مدرسه ام که هنوز تمام نکرده ام... به درد
پایم که هر سال بدتر می شود... به فرزندم که چند ماه دیگر متولد خواهد شد... و
گاهی به تو فکر می کنم. تویی که نمی شناسمت، و می شناسمت...
خوب نگاهشان کن... وقتی من و تو هر دو رخت ببندیم و برویم،
آنها باقی خواهند بود و من و توی دیگری که همزمان تماشایشان خواهند کرد را در سکوت
خواهند نگریست و از اینکه فکر می کردیم فاصله مان از هم خیلی زیاد بود، تعجب
خواهند کرد.
می گویند ستارگان گویهای عظیمند از گاز و آتش... اما من و
تو می دانیم غیر از این است، مگر نه؟
همان لحظه که دستت را دراز کردی و انگشتت را روی یکی شان گذاشتی، من
هم گذاشتم. و هر چه از هم دور باشیم، در آن لحظه دستهایمان به هم نزدیک است.
اگر هرگز ندیدمت، اگر هرگز صدایت را نشنیدم، اگر هرگز
نتوانستم داستان خودم را برایت تعریف کنم... می دانی که تو را به یاد داشتم... که
برایت دعا می کردم، چون برای خودم دعا می کردم.
اگر هرگز ندیدمت...
وقتی ستارگان را دیدی، یادت باشد که من هم به آنها می نگرم.
که من هم درخشش شان را می بینم...که دوری شان، نزدیکی شان، عظمت هول انگیزشان و
نزدیکی آشنایشان دل مرا هم آکنده از ترس و اضطرابی شیرین می کند... اگر هرگز
ندیدمت، بدان که تو را به یاد داشتم. بدان که انگشتم را روی همان چشمک زن کوچک که
در شرق سوسو می زند می گذارم، همان که تو هم شبها جستجویش می کنی. اگر هر گز
ندیدمت، یادت باشد... ستاره ها، ستاره ها یادت باشد.
در شب 24
دسامبر سال 1914 و در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول، سربازان آلمانی ای که در بخشی از ناحیه
«ایپر» واقع در بلژیک سنگر گرفته بودند،
به مناسبت فرا رسیدن کریسمس، به تزيين سنگرهایشان پرداختند. روی درختان شمع
گذاشتند و شروع به خواندن سرودهای کریسمس به زبان آلمانی کردند. سربازهای انگلیسی
که در طرف دیگر سنگر داشتند، در پاسخ، سرودهای کریسمس را به انگلیسی خواندند.
دو طرف با فریاد
به تبریک گفتن کریسمس به یکدیگر ادامه دادند. کمی بعد، سربازان از دو سوی منطقه
حائل، یکدیگر را دعوت به دیدار از سنگرهای هم کردند، و هدایای کوچکی مانند نوشیدنی،
مربا، سیگار و نظایر آنها میانشان رد و بدل شد.
آتش بس همچنین
فرصتی ایجاد کرد تا گروههای تدفین بتوانند سربازان کشته شده را به پشت خطوط جبهه
بازگردانند. آیین های تدفین به طور شایسته برگزار شد و سربازان با هم برای کشته
شدگان سوگواری کرده به آنان ادای احترام نمودند.
آتش بس به
مناطق دیگر نیز گسترش یافت، و داستانهای بسیاری دربارهٔ مسابقات فوتبالی که میان نیروهای
متخاصم برگزار شد وجود دارد. در خیلی از بخشها این آتش بس سرتاسر شب کریسمس دوام یافت،
و در برخی نقاط حتی تا روز سال نو ادامه داشت.
گفته اند که این
آتش بس، آخرین نشان از احتضار روح قرن نوزدهم بود، آخرین لحظه ای که در آن، دو
جبههٔ متخاصم با احترامی متقابل و درخور با یکدیگر دیدار کردند و با مهربانی با هم
روبرو شدند تا نشان دهند که علی رغم وقایع هولناکی که روی داده بود، همچنان
سربازانی سربلند و شرافتمند هستند.
چند تن از
فرماندهان انگلیسی وقتی از آتش بس اطلاع پیدا کردند، قسم خوردند که دیگر نگذارند
چنین واقعه ای تکرار شود. گویا آنان موفق شده اند، چون دیرزمانی از آن دوران
گذشته، و دیرزمانی است که چنین چیزی در خاطره بشر تکرار نشده است.
اکنون، در قرن
بیستم و بیست و یکم، ما چه چیز را در خود فراموش کرده ایم که دیگر قادر نیستیم چنین
لحظه ای را تکرار کنیم؟ و آن چیست که باعث می شود بدون آنکه دلیل را بدانیم، از
همنوع خود بیزار شویم؟ همنوعی که همان دغدغه ها، عشقها، و بیم و امیدهای ما را
دارد؟ چرا ترسیدن و بیزار بودن برایمان از دوست داشتن راحت تر است؟
به سربازی می
گویند بجنگ، پس می جنگد، می گویند بکش، پس می کشد، بی آنکه حتی دلیلش را به درستی
بداند. اما با به دست آمدن بهانه ای کوچک، چون جشن گرفتن یک میراث مشترک، او به یاد
می آورد که در واقع، دلیلی برای جنگیدن ندارد.
به راستی این
چه بود که که در آن شب جاودانه در سال 1914چنین آرام و ارجمند چون نسیمی از میان این
سربازان گذشت و قادرشان ساخت دشمن بودن را – هر چند برای مدتی کوتاه – فراموش
کنند؟
پاسخ این سؤال احتمالا بسیار ساده، و نیز، بسیار دشوار است. هدف از این «فصل مشترک»، و از سمرقند، یافتن آن است .