تبليغاتX
The Golden Road of Samarqand
 

متن زیبا و معروف نیایش برای صلح ، تا پیش از 1913 ناشناخته بود. این متن پشت یکی از شمایلهای فرانچسکوی قدیس نگاشته شده بود . اما انتساب این نیایش به او ، در 1936 تأیید گردید و پس از آن که متن آن در 1945 از تریبون سازمان ملل در سانفرانسیسکو خوانده شد ، انتشار جهانی یافت.

 

خداوندا، مرا وسیله ی صلح خویش قرار ده.

 

آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.

آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.

آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.

آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم.

آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.

آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.

آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.

آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.

 

خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن.

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

 چه با دادن است که می گیریم،

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می  یابیم،

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،

با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

 

* برگرفته از کتاب "رفیق اعلی" اثر ارزشمند کریستین بوبن که با ترجمه درخشان پیروز سیار به فارسی برگردانده شده. ذر بخش دوم پس از متن اصلی کتاب ترجمه ای از نیایش های فرانچسکوی قدیس آمده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 13:6  توسط   | 





رافائل لمکین، فعال حقوق بشر
 

رافائل لِمکین (24 ژوئن 1900 – 28 اوت 1959) وکیلی یهودی و اصالتاً لهستانی بود که واژه [انگلیسی] نسل کشی(genocide)  را برای نخستین بار به کار برد. وی پیش از جنگ جهانی دوم فعالیت خود را متوجه نسل کشی ارامنه کرده بود و کمپینی در مورد آنچه آن را "وحشی گری" و "ویرانگری" می نامید به جامعه ملل (League of Nations) ارائه نمود. شهرت او بیشتر به خاطر فعالیتش علیه نسل کشی است، واژه ای که آن را در سال 1943 از ترکیب ریشهgenos  (در یونانی به معنای تبار، خاندان و نژاد) و -cide  (در لاتین به معنای کشتن) ابداع نمود.

رافائل لمکین در سال 1900روستای بزوُودنه (Bezwodne) در روسیه تزاری (اکنون جزء لیتوانی) به دنیا آمد و در خانواده ای یهودی-لهستانی بزرگ شد. پدرش کشاورز و مادرش زنی بسیار روشنفکر بود که نقاش، زبان شناس و دانشجوی فلسفه بود و مجموعه ای بزرگ از کتاب و تاریخ داشت. لمکین تحت تاثیر مادرش 9 زبان (از جمله فرانسوی، عبری و اسپانیایی) را تا سن 14 سالگی فرا گرفت. پس از اتمام دبیرستان شروع به تحصیل در رشته زبان شناسی در دانشگاه جان کاسیمیر(John Casimir)  در شهر لوُِِو (Lwow) نمود. در آنجا بود که لمکین به مقوله این جنایت – که بعدها به صورت تفکر نسل کشی تبلور یافت – علاقمند گشت. وی سپس به دانشگاه هایدلبرگ در آلمان رفت تا در زمینه فلسفه به تحصیل بپردازد. در سال 1933 به لوو بازگشت تا حقوق بخواند. پس از اتمام تحصیلاتش به عنوان دادستان شروع به کار کرد. در سال 1933، در حضور مجمع حقوقی کنفرانس اتحادیه ملل سخنانی ایراد کرد و مقاله ای با عنوان "جنایت وحشی گری" به مثابه جرمی بر ضد قانون بین الملل ارائه نمود. تفکرات او در این مورد بیشتر بر اساس قتل عام [مسیحیان] آشوری در سال 1933 در منطقه Simile  عراق و نیز نسل کشی ارامنه در جنگ جهانی اول بود.

 لمکین در سال 1939 در "جنگ دفاعی لهستان" به ارتش لهستان پیوست و در هنگام محاصره ورشو به دفاع از آن پرداخت پس از جنگ با کمک مالکوم مک دِرموت (Malcolm McDermott) به امریکا آمد. با اینکه خود نجات پیدا کرد، 49 نفر از بستگانش را در هولوکاست از دست داد، و تنها کسانی که از خانواده اش نجات پیدا کردند برادرش، همسرش و دو فرزندش بودند.

 لمکین در امریکا به دانشکده حقوق دانشگاه دوک در کارولاینای شمالی پیوست. در سال 1944 بودجه کارنگی برای صلح جهانی، مهمترین اثر او با عنوان "حکومت دول محور در اروپای اشغال شده" را منتشر نمود. این کتاب حاوی تحلیلی حقوقی و مفصل از حکومت آلمانها در کشورهای تحت اشغال آلمان نازی در دوران جنگ جهانی دوم و نیز شرح کلمه نسل کشی (genocide) بود. در این زمان، تفکر لمکین درباره نسل کشی به عنوان جرمی علیه قانون بین الملل به طور گسترده از سوی جامعه جهانی مورد پذیرش واقع شده بود و از آن به عنوان یکی از مبانی حقوقی در دادگاههای نورمبرگ استفاده شد.

 پس از پایان جنگ، از سال 1948 به بعد لمکین به تدریس قانون کیفری در دانشگاه یِیل پرداخت. وی همچنان به تلاش خود برای تدوین قوانین بین المللی برای تعریف و منع نسل کشی ادامه می داد، و در کنفرانس صلح پاریس نیز که در سال 1945 برگزار شد نیز پیشنهادی برای منع جرائم ضد بشری ارائه نمود، اما این پیشنهاد پذیرفته نشد.

 لمکین در تلاش برای جلب حمایت کشورهای مختلف، قطعنامه ای برای اتخاذ یک "معاهده نسل کشی" به آنها ارائه نمود و با کمک ایالات متحده امریکا، این قطعنامه را برای بررسی به مجمع عمومی(General Assembly)   تسلیم کرد. معاهده منع و مجازات جنایت نسل کشی در 9 دسامبر 1948 رسماً اتخاذ و ارائه گردید. لمکین در زمان لازم الاجرا شدن این کنوانسیون تنها به بخشی از هدف خود دست یافت، زیرا که این پیمان تنها بر جنبه های فیزیکی نسل کشی تأکید داشت و آنها را این گونه تعریف نمود:

  ...هر عملی که با هدف از بین بردن کلی یا جزئی یک گروه نژادی، قومی، ملی یا مذهبی باشد، از جمله:

 • کشتن اعضای گروه؛

• وارد ساختن آسیب جسمی یا روانی شدید به اعضای گروه؛

• تحمیل عمدی شرایط زیستی بر اعضای گروه با هدف نابود سازی کلی یا جزئی آن؛

• تحمیل روشهایی برای پیشگیری از زاد و ولد در گروه؛

• انتقال تحمیلی کودکان یک گروه به گروهی دیگر

 رافائل لمکین به پاس فعالیتهایی که برای افزایش آگاهی در زمینه نسل کشی انجام داده بود، صلیب اعظم کوبا را از پادشاه کارلوس مانوئل دِ سسپدس (Cuban Grand Cross of the Order of Carlos Manuel de Cespedes) در 1950 و جایزه استیون وایز  (Stephen Wise)را از کنگره یهودیان آمریکا در 1951 و نیز صلیب لیاقت را از جمهوری فدرال آلمان دریافت نمود. در پنجاهمین سالگرد اتخاذ کنوانسیون، دبیرکل سازمان ملل متحد از وی به عنوان "نمونه ای برجسته از تعهد اخلاقی " یاد نمود.

 لمکین در سال 1959 در سن 59 سالگی بر اثر سکته قلبی در دفتر روابط عمومی میلتون بلُو (Milton Blow) درگذشت. طنز تلخ در اینجا بود که در مراسم یادبود مردی که عمرش را صرف زنده نگاه داشتن یاد میلیونها نفر قربانی نسل کشی کرده بود، تنها هفت نفر شرکت کردند.
 

برگردان و اقتباس از: wikipedia

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 0:49  توسط   | 



                                                                                           (عین . ر)

"همه ی زندگی"، فقط یک معنی دارد و آن "همه ی زندگی" است.
و انسانی که آیینه شود، چه عظیم است نزدیک رفتن و خود در او دیدن ...

لندن ۲۱ جولای ۲۰۰۷

بیش از سی روز از روزی که تهران را ترک کرده ام می گذرد -از دور نگاه می کنم:
خانواده ام، خانه ام، خیابان ام - با آن چنار های بلند-، تختم –با پتو و بالش و ملحفه ی آبی-،
شهرم -با غصه های مردم اش و کوه های تکراری اش-، و چند کوچک چیزکی که در عمر کوتاهم
به آنها عاشق شده ام ...
هیچ چیز مثل همیشه نیست. هیکل هفتاد کیلویی ام از آنجا که سالها به آن عادت کرده بسیار دور
و تصویرهایی که بر چشم ام می افتد از همه ی «همیشگی ها» خالی ست ...
"من در سفرم !"

(وسفر! شهیدی دیگر از قتل عام واژه ها ... همسنگر واژه هایی چون "سلام"، "شادی"، "عهد"،
"خوشبختی"، "دیوانگی" ... و البته : "عشق" !
سفر -امروز ها- بعد از شهادت اش، "شمال رفتن" ... "یه شهر تاریخی رفتن" ... "خارج رفتن"
..."جنوب رفتن" ... "کاری رفتن" ..."مجردی رفتن" ... "از مرخصی ی چهارشنبه ای که
پنج شنبه اش تعطیله استفاده کردن" ...
"یه باد خوردن" ..."هوا عوض کردن" و .... معنی می دهد و مردند آنان صحبت از "آن سفر کرده"
و صد قافله دلی که همره اوست ... می کردند)

سی روز برای اینکه باور کنم و به روی خود بیاورم که واقعا در سفرم، کافی بود ...
اندیشناک شدم، در سکوت راه رفتم، خرد ورزیدم (!) و باز دیدم وای ! واقعا مثل اینکه در سفریم !
–وبا اینکه در باره ی خود مفردم حرف می زدم، ضمیر فعل را جمع آوردم!- و در دلم دوباره هیاهوی
معانی مختلف "سفر" به پا شد و من که آدم این زمانم و سنم به قبل از شهادت "سفر" قد نمی دهد
بسیار از این همه اندیشه، لذت بردم .
همه چیز در" گوشه وقت" های خلوتم در محاسبه و فکر بود.
لذت بی پایان حضور در سرزمین های زیبای جدید، به نیت گفتگو و با عنوان صلح، با مردم هرگز ندیده
زیستن و هم کلام شدن و شنیدن و تصویر ثبت کردن، هر روز لذت سفر را بیشتر می کرد و هر چه
سخت تر می شد، چون آغوشی که سخت تر می فشارد بود.
برای تدارک سفر و آمادگی و حضور گروه، کار و زندگی و درس ام را تعطیل کردم و با پول کوچک
پس انداز و مقداری قرض، یکی از افراد گروه اول سفر شدم ... سفری که تاریخ پایان دقیقش را نمی دانم.
خودم برای خودم تازه ام. رنگ و بوی دیگری می دهم. شیرینم ... و سبک !
فروتنی و تعارف و اوهام را که کنار بگذارم، به نسبت کوچکی ام، کم نیست آنچه اکنون در آنم ...
از کم چیزهایی چشم نبسته ام و دلیلم کم چیزی نیست. به خود، به سفرمان، به همراهانم -که همه شان
مانند من تمام زندگی را برای این سفر تعطیل کرده اند- می بالم. انسان خودش باید اولین کسی باشد
که قدر کار خود را می فهمد !!!

"لندن" ایم !
شهر باران و بخار و درشگه و شرلوک هلمز و اولیور توییست و پینک فلوید و ...
اما هوا واقعا آفتابی است ! و جان می دهد برای دوچرخه سواری و اتوبوس سواری و ساعت بزرگ و
رودخانه ی تایمز دیدن ! قرارمان با چند خبرنگار، جلوی شهرداری لندن است. شهردار نیست و باید منتظر
بمانیم. در جلوی ساختمان عجیب و زیبای شهرداری لندن، در کنار رود معروف و زیر آفتابی که شاید
سالی چند روز این گونه بی رحم و داغ بتابد مصاحبه می کنیم و با مردم حرف می زنیم .
حالا دیگر عصر است و خبر قطعی نرسیدن شهردار به ملاقات با ما، اولین سوالی که ایجاد میکند
درباره ی تندیس شهر لندن است و کشور انگلستان ! ...
برمیگردیم. در راه هتل، و طی کردن مسافت تقربیا 12 کیلومتری بازگشت، در وسط چمن های میدان
اصلی شهر لندن، روبروی ساختمان مجلس متوجه چند چادر میشویم !
وقتی می پرسیم می گویند اینجا سالهاست که یک "فعال صلح"* در چادر زندگی می کند.
تمامی خطوط عابر پیاده که به وسط میدان منتهی می شوند پاک شده اند و در لندن –که قوانین
به طور واقعا افراطی رعایت می شود(!!)- این مسئله بسیار عجیب است ...
پیرمردی با ریش بلند سفید از وسط میدان دست تکان می دهد. دوچرخه ها و عبور ناگزیرمان از
وسط خیابان به سمت میدان همه را معترض می کند. در میان بوق و ناسزا و صدای ترمز، به میدان
می رسیم :
"سلام ... خوش آمدید ... بیاین جلو ... چادر "برایان" اونجاس ! "

یک کلاه فلزی جنگی بر سر دارد که روی آن حدود سی-چهل تا پین (Pin چیزی که ما به آن گل سینه
می گوییم و معمولا تصویری یا نشانه ای است گرد که پشت آن سنجاقی برای اتصال به لباس دارد)
که همه تصاویر تبلیغاتی ضد جنگ دارند، وصل است... صورتی استخوانی و آفتاب سوخته. چشمانی
کوچک، به غایت نافذ و سبز ... ته ریشی یکی-دو روزه، هیکلی لاغر و لباسی نه چندان نو، تصویری است
که در نگاه اول چشم متعجب ما از "برایان" می بیند.
چند چادر وسط میدان است که یکی اصلی به نظر می رسد و دور و برش پر از عکسهایی از جنگ و
شعارهایی بر ضد آن. غیر از ما، یک پیرمرد عراقی، یک مستند ساز، یک زن میانسال و یک مرد حدودا
پنجاه ساله ی استرالیایی اینجا هستند ... همه دور "برایان" ...



دقیقه ها و جمله های اول صحبت با او همه به معرفی می گذرد که ما که هستیم و از کجا می آییم و
کجا می رویم واز او فقط شنیده ایم که برایان نام دارد. هر کسی سوالی می پرسد، هر کسی سوالی را
که می پرسد و جوابی را که می گیرد ترجمه می کند. من مانند دیوانه ها -و البته مانند آماتورها-
مرتب عکس می گیرم. بچه ها پخش می شوند. با باقی حاضران حرف می زنند. بهمن مهرآور از لمس
لحظه لحظه ی جنگ با مستند ساز حرف می زند. پیرمرد عراقی در آغوش او می گرید. پلیس های
پارلمان حساس می شوند. خورشید غروب می کند ... و ما همه به یک چیز فکر
می کنیم :
انگار تندیس لندن برای شهردار نبود !

برایان انگلیسی است. یکی از همین اهالی روزمره و محترم و جذاب پایتخت بریتانیای کبیر !
یک مهندس کارکشته، دارای زن و فرزند و خانه و خانواده و حقوق مکفی و احترام اجتماعی !
خانه ی وی در لندن است اما شش سال است که خانه نرفته. شش سال است همین جاست. شش سال
است جلوی ساختمان غول پیکر پارلمان، جلوی گذر گاه هزاران هزار توریست مشتاق دیدن ساعت و رودخانه،
جلوی هزاران عابر روزمره ی غافل و جلوی متمدن ترین خیابان ها و پیاده رو های دنیا که متر-متر آنها
با صد چراغ و خط و نوشته و تابلو علامت گذاری شده -که خدای ناکرده خون از دماغ توله سگی به ظلم
نریزد-، چادر زده و می زید تا ملت اش و مردم اش از یاد نبرند که مالیاتی که می پردازند، گلوله در حلقوم
عراقی ها می شود.

هیجان اولیه مان فرونشسته. کلمه هایش پیشانی هایمان را می شکافد. درآن هیاهوی خیابان آنقدر آرام
سخن می گوید که صدایش سخت شنیده می شود.
پوست صورت آفتاب سوخته اش آرام است و تمام هیاهوی شهرنشینی و لندن نشینی (!) از چهره اش رفته ...
قیافه ی او ، تصویر خیالی که از "دون خوآن" در ذهن ساخته بودم را برایم تداعی می کند :
" به مردم کوچه و خیابون شهرم، به هموطن هام میگم ... میگم می دونین با پول مالیاتتون دارن آدم
می کشن ؟ ... میگم هی ! چطور همین طوری راحت دارین راه میرین ؟ چطور هیچی نمی گین ؟
چطور به نام شما، با پرچم شما عراقی ها همه چیزشونو از دست دادن ؟!"
"... به خانوادم ! ... به خانوادم ... به همسرم، بچه هام، دوستام ... میگم : من دوستون دارم ولی
نمی تونم در آغوشتون بگیرم ! چون شما هم در مقابل هر بچه ی عراقی که کشته میشه مسئولین ...
و واقعا نمی تونم در آغوششون بگیرم ..."



او در تمام مدتی که از شروع اعتراض همه جانبه اش می گذرد، تابحال چندین مرتبه و هربار چندین
جلسه به دادگاه کشیده شده. از شکایت پارلمان و دولت و پلیس به عنوان متهم، تا وقتی که خود از
رئیس جمهور شکایت کرده و علیه شخص "تونی بلر"، از دادگاه حکم به اتهام وی گرفته !
در این مدت با افرادی بسیاری دیدار کرده و نیز میزبان بسیاری در وسط میدان و چادرش بوده. مانند
این پیرمرد که حدود سه سال است به او پیوسته و این مرد استرالیایی عجیب که امروز روز هفتم زندگی
در چادرهای ضد جنگ روبروی پارلمان را می گذراند :
"چند روز بود که به لندن اومد ه بودم. همه ی خانوادم در استرالیا هستند و من برای کاری به انگلستان
آمده بودم. با اتومبیل از این میدان می گذشتم که چند چادر توجه ام را جلب کرد. همان جا پیاده شدم
و برایان را دیدم. بعد که باهاش حرف زدم زنگ زدم استرالیا و گفتم من فعلا اینجا می مونم !!!"

تندیس را به اتفاق آرا به برایان، دادیم.
دقیقه هایی سخت و شیرین و غیر قابل وصف گذشت ... از برایان جدا شدیم.
بی اختیار یاد درس و زندگی و همه ی آنچه با فداکاری (!) تعطیل کرده و به این سفر آمده بودم افتادم.
برایان تمام معادلاتم را به هم ریخت. تصویر و تصورم از چیزی به عنوان «فداکاری» یا «صلح طلبی»
باز هم تغییر کرد. سفر، صلح و ایران از زیر بار منتی که تا کنون بر سرشان گذاشته بودم بیرون آمدند !!
«همه ی زندگی»، فقط یعنی همه ی زندگی ... نه فقط گوشه از وقت و کار و موقعیت.
تصویر برایان هیچگاه دیگر اجازه ی منت گذاشتن سر «سفر» و «صلح» و «ایران» را به من نخواهد داد
... و من این معلم انگلیسی ام را دوست خواهم داشت -تاهمیشه- حتی اگر دیگر دیداری میسر نشود.

 تصاویر لندن و دیدلر با برایان
http://www.milesforpeace.org/photos/index.php?showimage=256

سایت «فرسنگها برای صلح»
www.milesforpeace.org


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 10:50  توسط   | 

 

 

 



تو زبان مرا نمی دانی، من هم مال تو را نه. مرا نمی شناسی، من هم تو را نه. مرا ندیده ای، شاید هم هرگز نبینی. اما خیلی دوست دارم تو را ببینم... دوست دارم بدانم وقتی در پیاده رو راه می روی، به چه فکر می کنی؟ خیلیهایش را می دانم... می دانم وقتی در محل کارت پشت میز نشسته ای، نگران قسط خانه ای که باید آخر ماه پرداخت کنی. می دانم داری فکر می کنی برای تولد دوستت چه هدیه ای بخری. وقتی در اتومبیل توی ترافیک منتظر چراغ سبز هستی، می دانم از حرف تندی که به فرزندت زدی پشیمانی، اما دوست نداری اعتراف کنی. از کجا می دانم؟ آخر من هم هستم. من هم گاهی نگرانم و می ترسم. گاهی شادم، گاهی اندوهگین. گاهی آن بالا هستم و گاهی پایین پایین، گاهی هم همین جا هستم، روی زمین.

 

اما شبها...

من هم شبها ستاره ها را می نگرم.

 

از جایی که ایستاده ایم- تو در آن سوی کره خاکی و من در این سو - به یک اندازه از ما دورند. ولی آیا من و تو به همان اندازه به هم نزدیکیم؟ می بینمشان، اما دوریشان را نمی فهمم، آنان که این اندازه آشنایند؟ دوری خودمان را هم نمی فهمم. من و تویی که در یک روز به دنیا آمده ایم. من و تویی که روز تولد دوستمان برایش یک هدیه خریدیم.

چقدر عجیب که هرگز همدیگر را ندیده ایم، صدای هم را نشنیده ایم.

 

تو هم رد دب اکبر را با انگشتانت دنبال می کنی؟ تو هم در پیدا کردنش با خواهرت مسابقه می دهی؟

راستی، پول قبض های خانه را پرداختی؟

 

می گویند ستاره ها می رقصند. رقص بزرگی برایشان مقدر شده که تا پایان جهان می رقصندش...رقصشان را می نگرم و فکر می کنم... به روزی که گذشت فکر می کنم. به فردا و پس فردا... به تکالیف مدرسه ام که هنوز تمام نکرده ام... به درد پایم که هر سال بدتر می شود... به فرزندم که چند ماه دیگر متولد خواهد شد... و گاهی به تو فکر می کنم. تویی که نمی شناسمت، و می شناسمت...

 

خوب نگاهشان کن... وقتی من و تو هر دو رخت ببندیم و برویم، آنها باقی خواهند بود و من و توی دیگری که همزمان تماشایشان خواهند کرد را در سکوت خواهند نگریست و از اینکه فکر می کردیم فاصله مان از هم خیلی زیاد بود، تعجب خواهند کرد.

 

می گویند ستارگان گویهای عظیمند از گاز و آتش... اما من و تو می دانیم غیر از این است، مگر نه؟

همان لحظه که دستت را دراز کردی و انگشتت را روی یکی شان گذاشتی، من هم گذاشتم. و هر چه از هم دور باشیم، در آن لحظه دستهایمان به هم نزدیک است.

 

اگر هرگز ندیدمت، اگر هرگز صدایت را نشنیدم، اگر هرگز نتوانستم داستان خودم را برایت تعریف کنم... می دانی که تو را به یاد داشتم... که برایت دعا می کردم، چون برای خودم دعا می کردم.

 

اگر هرگز ندیدمت...


وقتی ستارگان را دیدی، یادت باشد که من هم به آنها می نگرم. که من هم درخشش شان را می بینم...که دوری شان، نزدیکی شان، عظمت هول انگیزشان و نزدیکی آشنایشان دل مرا هم آکنده از ترس و اضطرابی شیرین می کند... اگر هرگز ندیدمت، بدان که تو را به یاد داشتم. بدان که انگشتم را روی همان چشمک زن کوچک که در شرق سوسو می زند می گذارم، همان که تو هم شبها جستجویش می کنی. اگر هر گز ندیدمت، یادت باشد... ستاره ها، ستاره ها یادت باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 23:2  توسط   | 

 


در شب 24 دسامبر سال 1914 و در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول، سربازان آلمانی ای که در بخشی از ناحیه «ایپر» واقع در بلژیک سنگر گرفته بودند، به مناسبت فرا رسیدن کریسمس، به تزيين سنگرهایشان پرداختند. روی درختان شمع گذاشتند و شروع به خواندن سرودهای کریسمس به زبان آلمانی کردند. سربازهای انگلیسی که در طرف دیگر سنگر داشتند، در پاسخ، سرودهای کریسمس را به انگلیسی خواندند.

 

 

 

دو طرف با فریاد به تبریک گفتن کریسمس به یکدیگر ادامه دادند. کمی بعد، سربازان از دو سوی منطقه حائل، یکدیگر را دعوت به دیدار از سنگرهای هم کردند، و هدایای کوچکی مانند نوشیدنی، مربا، سیگار و نظایر آنها میانشان رد و بدل شد.

 

آتش بس همچنین فرصتی ایجاد کرد تا گروههای تدفین بتوانند سربازان کشته شده را به پشت خطوط جبهه بازگردانند. آیین های تدفین به طور شایسته برگزار شد و سربازان با هم برای کشته شدگان سوگواری کرده به آنان ادای احترام نمودند.

 

آتش بس به مناطق دیگر نیز گسترش یافت، و داستانهای بسیاری دربارهٔ مسابقات فوتبالی که میان نیروهای متخاصم برگزار شد وجود دارد. در خیلی از بخشها این آتش بس سرتاسر شب کریسمس دوام یافت، و در برخی نقاط حتی تا روز سال نو ادامه داشت.

 

گفته اند که این آتش بس، آخرین نشان از احتضار روح قرن نوزدهم بود، آخرین لحظه ای که در آن، دو جبههٔ متخاصم با احترامی متقابل و درخور با یکدیگر دیدار کردند و با مهربانی با هم روبرو شدند تا نشان دهند که علی رغم وقایع هولناکی که روی داده بود، همچنان سربازانی سربلند و شرافتمند هستند.

 

چند تن از فرماندهان انگلیسی وقتی از آتش بس اطلاع پیدا کردند، قسم خوردند که دیگر نگذارند چنین واقعه ای تکرار شود. گویا آنان موفق شده اند، چون دیرزمانی از آن دوران گذشته، و دیرزمانی است که چنین چیزی در خاطره بشر تکرار نشده است.

 

اکنون، در قرن بیستم و بیست و یکم، ما چه چیز را در خود فراموش کرده ایم که دیگر قادر نیستیم چنین لحظه ای را تکرار کنیم؟ و آن چیست که باعث می شود بدون آنکه دلیل را بدانیم، از همنوع خود بیزار شویم؟ همنوعی که همان دغدغه ها، عشقها، و بیم و امیدهای ما را دارد؟ چرا ترسیدن و بیزار بودن برایمان از دوست داشتن راحت تر است؟

 

 

 

به سربازی می گویند بجنگ، پس می جنگد، می گویند بکش، پس می کشد، بی آنکه حتی دلیلش را به درستی بداند. اما با به دست آمدن بهانه ای کوچک، چون جشن گرفتن یک میراث مشترک، او به یاد می آورد که در واقع، دلیلی برای جنگیدن ندارد.

 

به راستی این چه بود که که در آن شب جاودانه در سال 1914چنین آرام و ارجمند چون نسیمی از میان این سربازان گذشت و قادرشان ساخت دشمن بودن را – هر چند برای مدتی کوتاه – فراموش کنند؟

 

پاسخ این سؤال احتمالا بسیار ساده، و نیز، بسیار دشوار است.  هدف از این «فصل مشترک»، و از سمرقند، یافتن آن است .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 16:57  توسط   |